
معجزات حضرت
باز كردن چشمهاى برزخى ابوبصير
ابوبصير گويد: به امام باقرعليه السلام عرض كردم چه اندازه حاجيها فراوانند و فرياد و غوغاى بزرگى است. امام عليه السلام فرمود: بلكه بگو چه اندازه غوغا بسيار است و حاجى كم است. آيا دوست دارى راستى آنچه را گفتم بدانى و آشكارا مشاهده كنى؟ آنگاه امام دست بر چشمهاى ابوبصير كشيد و دعاهائى كرد كه چشمهاى او باز شد و به او فرمود: به حجاج نگاه كن! ابوبصير گويد: نگاه كردم اكثر آنها ميمون و خوك هستند و مومن در بين آنها همانند ستارهاى درخشان در تاريكى است. آنگاه گفتم: راست گفتى اى مولاى من چه اندازه حاجى كم و فرياد و غوغا بسيار است. سپس امامعليه السلام دعايى كرد و چشمهاى ابوبصير به حال اول بازگشت.(17)
خبر از سرنوشت زيد
محمد بن ابى حازم گويد: من نزد امام باقر بودم كه زيدبنعلى از كنار ما عبور كرد امام عليه السلام فرمود: به خدا سوگند زيد در كوفه قيام مى كند و كشته مى شود و سرش را دور مى گردانند و سپس آن را در آن موضع كه امام به آن اشاره كرد. برچوبى نصب مى كنند اين سخنان را از امام عليه السلام شنيدم و به چشم خود نيز مشاهده كردم. روزى به ما خبر رسيد كه زيد خروج كرده است و كشته شده است و ديدم، كه سر او را دور گردانيدند و در همان مكان كه امام فرموده بود بر چوبى نصب كردند واز انجام دقيق آنچه امام باقرعليه السلام فرموده بود شگفت زده شديم.(18)
نگاه از پشت ديوار
عبدالله بن عطا گويد: من در مكه بودم و شيفته ديدار امام باقرعليه السلام گشتم. رهسپار مدينه شدم تا به محضر امام نائل شوم و رفتم جز به شوق ديدار او نبود شبى كه بسوى امام رفتم شبى بسيار سرد وبارانى بود نصفه هاى شب بود كه به درب مىمانم تا صبح شود و سپس به ملاقات او خواهم رفت. در اين فكر بودم كه شنديم حضرت به خدمتكار خود مىفرمايد: در را براى عبدالله بن عطا باز كن كه در اين شب سرد اذيت شده است. درب را باز كردم و بر امام عليه السلام وارد شدم.(19)
يك خبر غيبى
ابوبصير گويد: من در كوفه براى خانمى قرآن مى خواندم و به او آموزش مىدادم. در يكى جلسات با او شوخى كردم. وقتى به محضر امام باقر رسيدم. حضرت مرا بخاطر شوخى با او مورد سرزنش قرار داد و فرمود: كسى كه در پنهانى گناه كند خداوند به او عنايت نخواهد داشت چه چيزى به او گفتى. ابوبصير گويد: از روى شرمندگى سر به زير انداختم و توبه كردم. آنگاه امامعليه السلام فرمود: از اين پس با زن نامحرم شوخى نكن.(20)
ارائه ملكوت آسمانها و زمين
جابربن يزيد گويد: از امام باقرعليه السلام درباره قول خداى تعالى سوال كردم كه فرمود: كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات والارض.(21)
»ما اين گونه ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان داديم.«
امام باقرعليه السلام در پاسخ فرمود: سرت را بالا بياور. سرم را بالا بردم و ديدم كه سقف جدا گشته است چشمم به سوراخى نگريست تا اينكه نورى را مشاده كردم كه از ديدن آن چشمانم گرم شد. آنگاه فرمود: اين گونه ابراهيم ملكوت آسمانها را مشاهده كرد. سپس فرمود: به زمين نگاه كن و دوباره به بالا نظر كن وقتى سر بطرف بالا بردم سقف بحالت اول بازگشت. بعد از ان امام عليه السلام دست مرا گرفت و از خانه بيرون كرد و لباسى به من پوشاند و فرمود: مدتى چشمهايت را بر هم قرار بده. آنگاه فرمود: تو در تاريكي هائى هستى كه ذوالقرنين آنها را ديد. چشمانم را گشودم و از شدت تاريكى چيزى را نديدم سپس امام خطى را كشيد و گفت: تو سرچشمه آب حيات خضر هستى و از آن عالم خارج شديم تا از پنج عالم ديگر گذشتيم. در پايان امام عليه السلام فرمود: اين ملكوت زمينى بود و به زمين فرمود: چشمهايت را ببند و دستم را گرفت مشاهده كردم در منزلى قرار دارم كه بوديم و آنچه بر من پوشانيده بود در آورد. فدايت شوم چه اندازه از روز گذشت؟ فرمود سه ساعت.(22)