«تربت باقر»
شيعيان از چيست دلها در غم است
هر كجا بينى عزا و ماتم است
عرشيان را از سر افتاده ست تاج
گوئيا ماتم به عرش اعظم است
مصطفى را در جنان حزنى عجيب
انبيا را سر به زانوى غم است
آسمان در نوحه و سوگ و عزاست
گوئيا محزون تمام عالم است
گوش كن تا بشنوى صوت ملك
نوحه‏ ى عرش الهى اين دم است
باقر آل نبى مسموم شد
قامت صادق ازاين ماتم خم است
شيعيان در ماتم آن مقتدا
خون اگر ريزند از چشمان كم است
از جفاهاى هشام بى حيا
اشك غم در ديده ‏هاى آدم است
تربت باقر ز رفعت در بقيع
دردمندان را شفا و مرهم است
در رثاء و سوگ باقر اى (قدير)
خامه دركش چون بيانت اَبْكم است
«خون جگر»
هشام آخر مرا مسموم از زهر جفا كردى
دلم را راحت از فكر و خيال كربلا كردى
به روى زين زهر آلوده ‏ام بنشاندى و از كين
بر آن عهدى كه بستى با يزيد دون وفا كردى
يزيد از روز عاشورا به دامم كرده زندانى
به رحم آمد دل سنگست كه از بندم رها كردى
ز فرط درد مى‏ گردم از اين پهلو به آن پهلو
كه در من زنده ياد پهلوى خيرالنسا كردى
چنان آتش زدى بر تارو پودم اى ستم گستر
كه بند از بند اعضايم ز زهر كين جدا كردى
هنوز از تشنگى كربلا فارغ نگرديدم
كه با سوز جگر سوزى دلم را آشنا كردى
از آن بغضى كه با آل على بودت مرا از كين
جگر سوزاندى و خون قلب ختم الانبيا كردى
پسر را بى پدر كردى پدر را خون جگر كردى
از اين كارى كه كردى عرش را ماتم سرا كردى
چو شمعى از شرار زهر آبم كردى و كشتى
كه جارى اشك از چشم على مرتضى كردى
دلم از روز عاشورا شده از داغ، داغستان
مرا راحت ز داغستان داغ كربلا كردى
ژوليده نيشابورى
«تبسم بهار»
كاش كه مى‏ شدم، جرعه نوش نور تو
مى‏ زدم پياله‏ اى، از مى طهور تو
خيمه مى ‏زدم، به شوق، در حريم مهر تو
مى ‏شدم، رها ز شب، در پناه نور تو
كاش كه مى ‏شدم، ريزه خوار عشق تو
بوسه مى‏ زدم به شوق، بر دل صبور تو
بى تو در هواى گل، شاپرك نمى‏ پرد
عاشقى نمى‏ كند، لاله بى حضور تو
بحر فضل و حكمتى، باقر العلوم عشق
پير دير معرفت، تشنه حضور تو
فرق شبهه را شكافت، تيغ علم و حلم تو
پشت فتنه را شكافت، غيرت جسور تو
اى تبسم بهار، مانده ‏ام در انتظار
كى شكفته مى ‏شود، غنچه ‏ى ظهور تو
جان من به لب رسيد، از غم فراق تو
پشت صبر من شكست، از وصال پور تو
عصمت كبوترى، مثل لاله پرپرى
نيست جز به ذهن خون، خطى از عبور تو
پا به پاى داغ تو، تا مدينه مى ‏دوم
مى ‏دهم سلام عشق، بر دل صبور تو
اسماعيلى
«آفتاب علم»
اى شمع بزم دين، يا باقر العلوم
وى آيت مبين، يا باقرالعلوم
اى سرور امم، وى پنجمين امام
معصوم هفتمين، يا باقرالعلوم
مرآت طاوها، ريحانه ‏ى نبى
فرزند يا و سين، يا باقرالعلوم
اى مهر دل افروز، در آسمان علم
وى يارمه جبين، يا باقرالعلوم
اى آفتاب علم، آيينه كمال
چشم و چراغ دين، يا باقرالعلوم
اى نور كردگار، هستى تو يادگار
بر زين‏ العابدين، يا باقرالعلوم
اى ماه هاشمى، شد قلب اهل دل
با مهر تو عجين، يا باقرالعلوم
حافظى
«مشعل گيتى فروز»
حضرت باقر امام پنجمين
گلبن بستان زين العابدين
مظهر ذات خداى سرمدى
مخزن اسرار علم احمدى
آخر از جور هشام كينه توز
شد خموش آن مشعل گيتى فروز
در عزاى آن ولى دادگر
شيعيان را خاك ماتم شد به سر
پنجمين مولاى ما مسموم شد
چون على از حق خود محروم شد
گنج علم دانش و تقوا نهان
گشت زير خاك تيره ناگهان
يك جهان علم و عمل در خاك شد
كز غمش قلب جهان صد چاك شد
گرد غم بر كرسى دانش نشست
شيشه‏ ى دلها ز سنگ غم شكست
اى بقيع آن بهتر از جان آمده است
حجت حق بر تو مهمان آمده است
اى بقيع آغوش خود را باز كن
بستر مهمان خود را ساز كن
(حافظى) پشت جهان از غم شكست
بر رخ هستى غبار غم نشست
حافظى
«چلچراغ اشك »
اى زمين و آسمان سوگوار غربتت
آفتاب صبحدم، سنگ مزار غربتت
بر جبين فصل‏ها هر يك نشان داغ توست
اى گريبان خزان، چاك از بهار غربتت
يك بقيع اندوه و ماتم يك مدينه اشك و خون
سينه‏ هامان يك به يك آيينه دار غربتت
پاك شد آيينه از زنگ، اى تماشايى‏ ترين
شستشو داديم دل را، با غبار غربتت
شب سيه پوش از غم و اندوه بى پايان توست
شرمگين خورشيد، از شبهاى تار غربتت
اى بقيعت عاشقان را كعبه عشق و اميد
سينه چاكيم از غم تو، بى قرار غربتت
شهر يثرب داغدار خاطرات رنج توست
خم شده پشت مدينه زير بار غربتت
مى ‏تپد دلهاى عاشق در هواى نام تو
با غمى خو كرده هر يك در كنار غربتت
كاش مى ‏شد روشناى تربت پاك تو بود
چلچراغ اشك ما در شام تار غربتت
دايره در دايره پژواكى از اندوه توست
هيچ داغى نيست بيرون از مدار غربتت
دامن اشكى فراهم داشتم يك سينه آه
ريختم در پاى تو كردم نثار غربتت
آشناى زخم دلها، غربت معصوم توست
من دلى دارم پريشان، از تبار غربتت

«انقلاب علمى»
والا بود مقام تو يا باقرالعلوم
جانم فداى نام تو يا باقرالعلوم
اى پنجمين امام كه چشم خواص است
دائم به لطف عام تو يا باقرالعلوم
باشد اساس دين نبى حب آل او
خود اين بود كلام تو يا باقرالعلوم
از انقلاب علميت اسلام زنده شد
نازم بر آن قيام تو يا باقرالعلوم
شيرين بود كلام تو هر چند از ستم
گرديده تلخ كام تو يا باقرالعلوم
سوزانده است جان هشام پليد را
آن آتشين پيام تو يا باقرالعلوم
گيرد ولى عصر به گاه ظهور خويش
از دشمن انتقام تو يا باقرالعلوم
همچون حسين سرور آزادگان بود
آزادگى مرام تو يا باقرالعلوم
اى خسرو ديار ولا (حافظى) ز جان
شد كمترين غلام تو يا باقرالعلوم
حافظى
«كشتى علم»
نمى‏ دانم چرا افسرده دلهاست؟
گمانم ماتم فرزند زهراست
امام باقر از بيداد دشمن
شهيد مكتب خلاق يكتاست
فروغ چشم زين العابدين ست
چراغ پر فروغ علم و تقوى ست
شد از زين به زهر آلوده، مسموم
همان كو دين ز عزمش پاى برجاست
ز داغ جانگدازش، اختر اشك
روان از آسمان چشم زهراست
بياد آن مزار بى چراغش
ز ديده اشك ما جارى به شبهاست
چو بنشسته به گل آن كشتى علم
دو چشم (حافظى) از اشك درياست
حافظى
«آفتاب عشق »
آن مقتدا كه هستى، دارد قوام از او
خورشيد و ماه نور گرفتند و ام از او
آن پنجمين امام كه معصوم هفتم است
دارد حريم كعبه‏ ى دين احترام از او
دريا شكاف علم و يقين باقرالعلوم
مهرى كه شرمگين شده بدر تمام از او
او باغبان علم و فضيلت شد و بجاست
آن گلشنى كه يافته فيض مدام از او
گلهاى باغ معرفت و بوستان علم
دارند رنگ و جلوه گرى هر كدام از او
روشن چراغ دانش و بينش ز نور اوست
دارد حيا علم و فضيلت دوام از او
دانش به حسن مطلع او گفت آفرين
بينش رسيده است به حسن ختام از او
بطحا شده است باغ بهشت از ولادتش
يثرب شده است روضه دارالسلام از او
در گردش مدار، فروغ حيات را
منظومه‏ هاى عشق گرفتند دام از او
تا رهنماى خلق شود در ره نجات
با اللَّه‏ گرفته بود خدا التزام از او
قولش هماره قول رسول كريم بود
شد جلوه ‏ى حديث نبى مستدام از او
سوى دمشق رفت چو اين آفتاب عشق
گفتى گرفت روشنى روز شام از او
بزم هشام بود به شام و گمان نبود
دعوت كندبه «سبق رمايه» هشام از او
هر چند عذر خواست ز پرتاب تيرو خواست
تا حكم انصراف بگيرد امام از او
اما هشام بر سخن خود فشرد پاى
تيرو كمان گرفت امام همام از او
تيرو كمان گرفت و هدف رانشانه رفت
تا ضرب شست بنگرد و اهتمام از او
فضل و بزرگوارى آن مظهر گذشت
راضى نشد كه خصم شود تلخ كام از او
چون تير اولى به هدف كارگر فتاد
پروانه يافتند يكايك سهام از او
مى ‏دوخت تير را به دل تير در هدف
بود از خداى نصرت وسعى تمام از او
آماج تير شد چو هدف، شد بر آسمان
تجليل بى مبالغه ‏ى خاص و عام از او
اين است رهبرى كه به هر لحظه قدسيان
در عرش مى‏ برند به تقديس نام از او
همراه اوست عطر شهيدان كربلا
خيزد هنوز رايحه ‏ى آن قيام از او
جابر سلام ختم رسل رابه او رساند
با گوش جان شنيد جواب سلام از او
از سعى او گرفته صفا «مروه و صفا»
بر جاى مانده حرمت بيت الحرام از او
از صد هزار بوسه‏ ى خورشيد خوشتر است
خال سياه كعبه و يك استلام از او
اصحاب معرفت به ادب گرد آمدند
باشد كه بشنوند حديث و پيام از او
گوهر فشان به خدمت او طبع «حميرى» است
شعر «كُميت» يافته قدر و مقام از او
در ساحل غدير ولايت نشسته ‏اند
آنانكه چون «فضيل» گرفتند جام از او
رو تشنگى بجوى «شفق» گر، اميد توست
جامى ز حوض كوثر و شراب مدام از او
غفورزاده
«آفتاب علم»
اى شمع بزم دين، يا باقرالعلوم
وى آيت مبين، يا باقرالعلوم
اى سرور امم، وى پنجمين امام
معصوم هفتمين، يا باقرالعلوم
مرآت طاوها، ريحانه ‏ى نبى
فرزند يا و سين، يا باقرالعلوم
اى مهر دل فروز، در آسمان علم
وى يار مه جبين، يا باقرالعلوم
اى حجت خدا، ما را شفيع شو
در روز واپسين، يا باقرالعلوم
اى آفتاب علم، آئينه‏ ى كمال
چشم و چراغ دين، يا باقرالعلوم
اى نور كردگار، هستى تو يادگار
بر زين العابدين، يا باقرالعلوم
رسواى خاص و عام، كردى هشام را
با نطق آتشين، يا باقرالعوم
اى ماه هاشمى، شد قلب اهل دل
با مهر تو عجين، يا باقرالعلوم
اى كشته ستم، عالم به ماتمت
با غم شده قرين، يا باقرالعلوم
شمع وجود تو، شد قطره قطره آب
از سوز زهركين، يا باقرالعلوم
شد طبع «حافظى» از خرمن ادب
پيوسته خوشه چين، يا باقرالعلوم
حافظى
«گنجينه ‏ى علم »
اى آنكه محبوب اله العالمينى
پرورده‏ ى دامان زين العابدينى
آيينه ‏ى علم خداى قادر هستى
گنجينه ‏ى دانش امام باقر هستى
غواص درياى علوم عالمينى
استاد جبريل و از نسل حسينى
رخسار تو معناى خورشيد است مولا
درگاه تو درگاه اميد است مولا
بر درگهت جبريل دربانى نمايد
در وصف تو بلبل غزلخوانى نمايد
دل برده از حور و ملك خال لب تو
اللَّه‏ مشتاق مناجات شب تو
تو گوهر ارزنده ‏ى خاك بقيعى
در روز محشر پيروانت را شفيعى
صحن بقيعت جنت روى زمين است
از قطعه‏ هاى پاك فردوس برين است
روز شهادت قبر تو زائر ندارد
مهدى به خاك تربتت سر مى‏ گذارد
مولاى من دين خدا را پايه‏ اى تو
با قبر زهرا مادرت همسايه ‏اى تو
تو كربلا و ماتم بسيار ديدى
طفلان بى بابا به روى خار ديدى
ديدى كه آل ‏اللَّه را آواره كردند
با ضرب سيلى گوش‏ها را پاره كردند
هر كس كه نامى از حسين مى ‏برد آنجا
زينب به جاى او كتك مى‏ خورد آنجا
گلهاى پرپر گشته زير دست و پا بود
سرهاى غرق خون به روى نيزه ‏ها بود

«فروزان گهر»
اى فروزان گهر پاك بقيع
گل پرپر شده در خاك بقيع
با سلامت كنم آغاز كلام
اى تو را ختم رسل گفته سلام
پنجمين حجت و هفتم معصوم
بابى انت كه گشتى مسموم
اى فداى حق و قربانى دين
كرده يك عمر نگهبانى دين
تنت از درد و الم كاسته شد
تا كه دين قامتش آراسته شد
اى از آغاز طفوليت خويش
بوده از درد و غم و رنج پريش
از عدو ظلم و شرارت ديده
چون پدر رنج اسارت ديده
خار در پا و رسن در بازو
رفته‏ اى با اسرا در هر سو
كرده خون خاطرت اى شمع ولا
محنت واقعه ‏ى كرب و بلا
كربلا ديده‏ اى و كوفه و شام
اى شهيد از اثر ظلم هشام
آتش غم پر و بالت را بسوخت
زهر كين شعله به جانت افروخت
نزد حق يافته فيض ديدار
جسم تو خفته و روحت بيدار
خود تو مظلومى و قبر تو خراب
ديده ي دهر از اين غصه پر آب
شيعه را دل ز عزايت شده داغ
كه بود قبر تو بى شمع و چراغ
ظلم اين امت دور از ادراك
كرده يكسان حرمت را با خاك

«شهد كلام »
اى مير دادگر، يا باقرالعلوم
وى آيت ظفر، يا باقرالعلوم
بعد از پدر شدى، بر امت نبى
هادى و راهبر، يا باقرالعلوم
از سعى و كوششت، نخل كمال و علم
بگرفته برگ و بر، يا باقرالعلوم
اى قلزم كرم، از لطف و مرحمت
بر حال ما نگر، يا باقرالعلوم
از سوز زهر كين، جسم مطهرت
گرديد شعله ور، يا باقرالعلوم
شمع وجود تو، شد قطره قطره آب
از زهر پر شرر، يا باقرالعلوم
بر (حافظى) كه هست، ديوانه‏ ى بقيع
از مهر كن نظر، يا باقرالعلوم
حافظى
«پنجمين دلدار طه »
نگارى از تبار فاطميون
پرستويى شكسته بال و محزون
غمش هر غنچه را افسرده كرده
گل و ريحانه را پژمرده كرده
ز اندوهش فرو افتد ستاره
بگريد ديده چون ابر بهاره
پر از خون شد دل و جام شقايق
شده تار از عزايش فجر صادق
نواى دلبرى گرديده خاموش
دوباره فاطمه گشته سيه پوش
دوباره زهرها دارد شراره
ز خاك شهرها بارد شراره
دوباره كينه باغى را خزان كرد
سكوت شهر دل را خون چكان كرد
چه شهرى، شهر نه، دنياى ماتم
تمام خانه‏ ها، آيينه‏ ى غم
چه شهرى، شعله ‏ها دارد به سينه
پر از رنج و بلا، نامش مدينه
مدينه يكسره اندوه و آه است
مدينه روزهايش هم سياه است
مدينه در كمين گل نشسته
همه گلبرگهايش را شكسته
مدينه از كمان چله كشيده
گل ما را به تير كينه چيده
الا ريحانه‏ ى گلبوى زهرا
غم مظلومى تو كشته ما را
الا اى مه جبين نور خلايق
كه گريد بر عزايت چشم صادق
الا اى پنجمين دلدار طه
كه سوزد از برايت كل دلها
چو بردم نام تو عمق جگر سوخت
چو شمعى شعله ور دل تا سحر سوخت
همه عمرت پر از سوز و گدازى
اسير خاطراتى جانگدازى
تو آن پيغمبر ثانى عشقى
سفير كربلا سوى دمشقى
به لب نام دمشق آوردم اى واى
به ياد غنچه ‏اش پر دردم اى واى
دمشقى‏ ها گلى افسرده دارند
يكى زهراى سيلى خورده دارند
گلى نيلى و پرپر همچو لاله
كبود و قد كمان اما سه ساله
سه ساله دخترى ديدى چو زهرا
نمايد آرزوى مرگ خود را؟
چه گويم من به اين بغض گلويم
كه خود ديدى هر آن چه من بگويم
تو با او همسفر بودى هميشه
ز داغش خون جگر بودى هميشه
تو اشكش را ز چشمانش گرفتى
تو خاك از روى دامانش گرفتى
تو ديدى خون پاى نازنينش
شدى سوزان آه آتشينش
شبانه در برش ماندى تو بيمار
چو زينب بوده‏اى او را پرستار
قسم بر غربت شام غريبان
تو در كنج خرابه داده ‏اى جان

«حديث شهادت»
اى دل حق پرستان مطيعت وعده گاه ولايت بقيعت
پنجمين پرتو نور كوثر
باقر علم آل پيمبر
ايكه تو نسل صل و قيامى تو ابا جعفرى تو امامى
پرتو مشعل علم و ايمان
سرّ ياسين تويى جان قرآن
اى شكافنده علم و تقوا نام پيغمبرى جان زهرا
شاهد عرصه‏ ى كربلايى
خود شهيد شرنگ جفايى
ديده‏ اى وقعه‏ ى كربلا را قصه عشق خون خدا را
بوده‏ اى در تمام اسارت
روضه خوان حديث شهادت
اى ولاى تو ايمان مردم مهر تو در دل و جان مردم
جان تو اى فروغ مدينه
آمده بر لب از زهر كينه
گفته‏ اى تا پس از تو به عالم حج ياران شود بزم ماتم
خانه كعبه بيت العزايت
جان اهل دو عالم فدايت
جان پاكت چو بيرون ز تن شد پيرهن بر تن گل كفن شد
سيدى اى كه داغت به دل‏هاست
بوسه بر تربتت حسرت ماست
آشفته
«غصه دار مادر»
من پسر فاطمه‏ ام، خون جگر فاطمه‏ ام
تو مدينه جون ميدم و، همسفر فاطمه‏ ام
جسم من از زهر جفا مى‏ سوزه مادر به خدا
غصه خور داغ توام، تا روز آخر به خدا
قلب منو مى‏ سوزونه، دشمن ديرينه‏ ى من
مثل در خونه‏ ى تو، شعله وره سينه‏ ى من
وقتى ياد تو مى ‏كنم، درد خودم يادم ميره
آخه گل پرپر تو، به غصه ‏ى تو اسيره
هر چى برات گريه كنم، بازم كمه بازم كمه
خون دلم جارى شده، يه عالم يه عالمه
حالا كه باز زهر ستم، افتادم اى نور خدا
زير لبم با تو ميگم، كاشكى بودم تو كوچه ‏ها
مسمومم اما مى‏ دونى، كوچه‏ ها قاتل منه
داغ غمت مادر من، هميشه تو دل منه

«يك سينه راز»
او كه ز نسل هم حسين و هم حسن بود
مانند اجدادش غريب اندر وطن بود
او وارث لبهاى خشك و چوب خورده است
با عمه‏ اش منزل به منزل ره سپرده است
او آخرين سرمايه ‏ى كرببلا بود
آئينه‏ ى خورشيد روى نيزه ‏ها بود
او ديده غسل دخترى را مخفيانه
طعنه شنيده باصداى تازيانه
او زائر پيشانى در خون نشسته است
او محرم راز و نياز دست بسته است
با سنگ‏هاى كوفيان او آشنا است
با خطبه خوان كوفه و شام هم نوا است

«دل ديوانه»
دل ديوانه من گشته گريزان امشب
شده در وادى غم بى سرو سامان امشب
به اميدى كه برد ره به بيابان بقيع
سر نهاده است به هر كوى و بيابان امشب
مى ‏رود تا كه ببيند به كجا در دل خاك
پيكر حضرت باقر شده پنهان امشب
بشتابيد در آن مدفن بى شمع و چراغ
كند از آتش دل شمع فروزان امشب
سبط سبطين نبى با تن مجروح ز كين
شده بر جده ‏ى خود فاطمه مهمان امشب
اثر زهر به زين، تعبيه بر پيكر او
داده بر زندگيش يكسره پايان امشب
«سوغات غم »
سوغات ما از كربلا درد و محن بود
پژمردگى لاله‏ هاى در چمن بود
من تشنگى در خيمه را احساس كردم
ياد از دو دست خونى عباس كردم
من كودكى بودم كه آهم را شنيدند
ديدم سر جد غريبم را بريدند
من ديده‏ ام در وقت تشييع جنازه
اسبان دشمن را كه خورده نعل تازه
من با خبر هستم ز باغى بى شكوفه
خورشيد را بر نيزه ديدم بين كوفه
گرچه كه من مسموم از زهر هشامم
من كشته ‏ى ويرانه‏اى در شهر شامم
ديدم كه پرپر مى ‏زند همسنگر من
در خاطرم شد زنده ياد مادر من
«بحر علوم»
اى ارخواهى سعادت را ز خلاق جهان
شو به سوى حضرت امام انس و جان
حجت دين خدا پنجم وصى مصطفى
يادگار مرتضى آن رهنماى شيعيان
باقر علم نبى بهر علوم ايزدى
از جلال و از مقام و دانش و علم و بيان
زاده‏ ى زين العباد زينت فزاى دين حق
وارث فضل و علوم خاتم پيغمبران
من چه گويم در مديح آن كه وصفش را چنين
خاتم پيغمبران فرمود با علم لدن
گفت جابر زنده مى‏مانى تو بعد مرگ من
نور عينم را زيارت كن سلام از من رسان
آنكه در دانش سرايش همچو طفل ابجدى
از كلامش عالمان را بهره باشد در جهان
آن سليمانى كه از امرش، درختى بارور
شد به هنگام خزان در پيش چشم مردمان
تا ز گمراهى رهاند گمرهان را از كرم
سنگ مى ‏گويد سخن، اشجار مى ‏گردد روان
چشمه ‏ى آب حيات از لعل جان بخشش بود
آن مسيحا دم، به يك‏دم مى ‏دهد بر مرده جان
تا شود قدرش مسلم نزد زيد ابن حسن
كودك شش ماهه در گهواره بگشودى زبان
اى دو صد افسوس كز ظلم عدو آن شاه دين
عاقبت مسموم شد از ظلم و جور مشركان
با همه قدر و جلالش كى ز خاطر مى ‏برد
روز عقبا «كربلايى» را به گاه امتحان
«جگر گوشه ‏ى رسول»
در راه دوست، از ستم دشمن پليد
شد باقرالعلوم، ز زهر جفا شهيد
بيداد و ظلم بين، كه هشام از ره عناد
خاموش كرد، مشعل روشنگر اميد
پنجم امام ما، ز جفاى ستمگران
بسيار ظلم ديد و ستم ديد و جور ديد
آن پيشواى عالم اسلام،دم به دم
بس رنجها كشيد و بس طعنه ‏ها شنيد
مسموم گشت،از ستم و كينّه‏ ى هشام
آن هادى هدايت و آن رهبر رشيد
شد موسم عزاى جگر گوشه‏ ى رسول
در ماتمش، زديده‏ى ما اشك غم چكيد
كرسى علم گشت، سيه پوش «حافظى»
چون باقرالعلوم، شد از زهركين شهيد
حافظى
«يادگار كربلا»
امام باقر به شهادت رسيد
ارث شهادتش به امت رسيد
اى قبر تو در آفتاب مولا
سلام ما را ده جواب مولا
سلام ما به درد تو به داغ تو
سلام ما به قبر بى چراغ تو
خورشيد چرخ دين افول كرده
قلب پيمبر را ملول كرده
نور دل فاطمه بى تاب شد
پيكرش از زهر جفا آب شد
پنجم ولى كبريا شد شهيد
آن يادگار كربلا شد شهيد
داغ مدينه در دل است ما را
سفر به آن جا مشكل است ما را
وقتى كنار مادرش نشيند
آثار سيلى بر رخش ببيند
مؤيد
«گوشه حجره »
خسته در بند غمم، بال وپرم مى ‏سوزد
نفسم با جگر شعله ورم مى‏ سوزد
با دلم زهر چه كرده است خدا مى ‏داند
جگرم نه كه ز پاتا به سرم مى ‏سوزد
دست و پا مى‏ زنم و ذكر لبم يا زهراست
گوشه حجره همه برگ و برم مى ‏سوزد
زان همه ظلم كه دشمن به سرم آورده
در غمم زار نشسته پسرم مى ‏سوزد
گر چه در آتشم و پا به زمين مى ‏كوبم
قصه ‏ى كرب و بلا بيشترم مى ‏سوزد
هر كه اين قصه شنيدست ولى من ديدم
خون دل خوردم و شب تا به سحر ناليدم
هستى ما همه در كرب و بلا رفت به باد
چه به روز دل زينب كه نيامد اى داد
ارباً اربا بدن شبه پيمبر از تيغ
دست عباس قلم شد به روى خاك افتاد
دشنه و تيغ و سنان، سنگ و عصا يك لشكر
غرق خون، تشنه لبى، خسته و تنها فرياد
شهدا را همه سر بر سر نى شد ديگر
سر شش ماهه چرا، آه و فغان زين بيداد
يك طرف ضجه و شيون، يك سو هلهله بود
در فغان جمع نواميس خدا، دشمن شاد
حمله كردند حرم را چو به غارت بردند
چه بسا طفل زير پاى ستوران مردند
شريف
«غم بهشت »
از امام پنجمين هرگه كه ياد آيد مرا
تا نُهم گردون ز دل از غصه داد آيد مرا
با وجود اين غم از باغ بهشت و وصل حور
مى‏ نپندارم كه خاطر باز شد آيد مرا
نى عجب باشد كه روزى پاى تا سر سوزدم
آه جانسوزى كز اين غم در نهاد آيد مرا
پنج ساله بود اسير و بند بودش دستگير
زان ستم ديوانه گردم چون به ياد آيد مرا
بر مراد پير گردون همچو نى نالم ز درد
چون به خاطر آن جوان نامراد آيد مرا
ريسمان در گردن و ايستاده در پيش يزيد
چون به ياد آرم به چشم اختر سواد آيد مرا
شرح حال همچو ساغر چونكه خوانم در كتاب
حاصل عيش و طرب يكسر به باد آيد مرا

 
 
ورود
کوکی ها باید برای گذشتن از این مرحله فعال باشند.