«بوي نسيم»

فصل بهار آمد و عالم معطر است
بوى نسيم صبح بسى روح پرور است
گويا ز خلد مى ‏وزد اين باد مشكبيز
كاين سان دماغ ابر ز بوى خوش‏تر است
هم اين زمين مرده شده احيا ز فيض او
هم اين جهان پير، جوان بار ديگر است
چندان نموده عقد عقد جواهر نثار يار
كز فيض او فضاى زمين، پر ز گوهر است
گستره است فرش ز مرد به صحن باغ
دهقان باغ را ندانم چه بر سر است
در بزم بلبل آمد گل، باز بى نقاب
اما به سوز حسن رخش طرفه چادر است
نرگس گشوده چشم تماشا به روى گل
سوسن به صد زبان، پى مدحش ثناگر است
بنگرد مى به شاخه نيلوفر از شعف
در پيچ و خم، چو زلف عروسان دلبر است
ريحان تو گويى آمده از خطّه خطا
مجموع بار او همه از مشك اسفر است
در پاى قصر گل زده خوش خيمه نسترن
گويا طلب نموده چه درويش بر در است
از صوت سار و صلصل و بلبل، به گلستان
چشم حسود كور و همى گوش او كر است
با صد نوا به شاخ گل ارغوان، هزار
طوطى به نعمه بر سر شاخ صنوبر است
من هم زبان گشوده به مدح شهنشهى
كو بر علم حجله موجود، بائر است
نور خدا، امام هدى، باقرالعلوم
هادى دين و وارث علم پيمبر است
بابش على و جد كبارش بود حسين
زين العابد را پسر و باب جعفر است
كى عقل مى‏ رسد به در قصر قدر او
جايى كه عشق، مات رخ آن فلك فر اشت
در جاه و رتبه صد چو سليمان، به عّز و جاه
در زير بال طايرى از كويش اندر است
هم لطف اوست مونس يونس، به بطن حوت
هم در طريق، هادى خضر و سكندر است
نعلين مصطفى است به پايش كه عروج
كو قصر جاه و رتبه ‏اش از عرش برتر است
دراعه و قار على هم بر دوش اوست
به تاركش ز نور حسينى هم افسر است
در پيش حر جود و سخايش كجا و كى
بحر محيط قلزم و عمان برابر است
مفتاح قفل گنج سعادت، به دست ست
بر پا از او بناى شفاعت، به محشر است
كى با شهان، گداى درش را مثل زنم
چون بر در گداى درش، صد چو قيصر است
مى ‏خواست تا هشام، حقيرش كند ز كين
با علم آنكه حجت خلاق اكبر است
وقتى طلب نمود به بزم خود آن لعين
كو ايستاده با همه اعيان برابر است
تير و كمان، بهانه خود ساخت آن شقى
با آن عناها كه به قلبش مخمر است
گفتا كمان كشى نبود كار هر كسى
چون كار آزموده يلان دلاور است
شاها تو چون به علم كما ندار اكملى
اكنون كمان و تير در اين بزم حاضر است
بايد كمان كشى بنشان تا كه بنگرم
فضل و هنر، به شان كه امروز در خور است
تير تو چون ز تير قضا مى‏ برد گرو
چشمم به چوب و تير تو شايق چه منظر است
مولاى دين، ز خصم دنى، عذر خواست ليك
راضى نشد ز بغض كه جانش در آذر است
آنكه فكند تير پس آن شاه بر نشان
با آنكه تير از پى حكمش چه چاكر است
با سوزن قضا، به دل خال آن چنان
پيوسته دوخت تير، كه دور از تصور است
نه جوب تير، دوخت به بالاى يكديگر
آنسان كه ذهن و عقل، ز ادراك قاصر است
هر كس كه ديد گفت تعالى از اين هنر
اين دست، دست قدرت خلاق اكبر است
دست ولى خالق كون و مكان بود
تير اين چنين، به راست ى از دست داور است
اما به حيرتم ز چه آن شه به كربلا
مغلوب كوفيان شرير ستمگر است
همراه باب خويش برندش به شهر شام
بر چشم شاميان، چو اسيران مضطر است
با آنكه خود مروج دين خدا بود
با آنكه نور ديده زهراى اطهر است
گاهى به شهر كوفه و گاهى به شهر شام
گه در خرابه، گاه به زندان بى در است
گاهى ز ابتلاى پدر، مى‏ زند به سر
گه فكر دستگيرى آل پيمبر است
فائز ز سوز ماتم او دم مزن دگر
كز آه آتشين تو عالم در آذر است
مرحوم فائز شوشترى
«ويرانه بقيع »
اى بوسه گاه جن و ملك، خاك پاى تو
جان تمام عالم خاكى فداى تو
اى اختر سپهر ولايت، كه تا ابد
عالم منور است به نور لقاى تو
از شهريار كشور دانش، كه در جهان
نشناخت كس مقام تو را جز خداى تو
اى ريزه خوار سفره علمت جهانيان
خورشييد علم، كرده طلوع از سراى تو
اى باقر العلوم كه هنگام مكرمت
باشد هزار حاتم طايى گداى تو
پنجم ولى و حجت خلاق عالمى
لوح دل است مهر به مهر و ولاى تو
در عرصه وجود نهى قبل از آنكه پاى
داده سلام احمد مرسل براى تو
هر كس تورا شناخت، دل از ديگرى بريد
بيگانه گشت با همه كس، آشناى تو
چندين هزار عالم و دانشور فقيه
آمد برون ز مكتب و دانشسراى تو
آن پير سالخورده راهب تو را چو ديد
اسلام پيشه كرده و شد مبتلاى تو
خوان طعام، آور از بهر ميهمان
از حجره تهى يد قدرت نماى تو
يك عمر سوخت قلب تو از كينه هشام
آن دشمن سياه دل بى حياى تو
تنها نه در عزاى تو چشم بشر گريست
آن دشمن سياه دل بى حياى تو
اى خفته همچو گنج، به ويرانه بقيع
پر مى‏ زند كبوتر دل، در هواى تو
در را به روى امت اسلام بسته‏ اند
آن گمرهان كه بى خبرند از صفاى تو
يابن الحسن گشوده نگردد به روى خلق
اين در مگر به پنجه مشكل گشاى تو
فولادى است پير غلام شكسته دل
چشم اميد بسته، به لطف و عطاى تو
«مدح امام محمد باقر»
اي دل گر خواهى سعادت راز خلاق جهان
شو بسوى حضرت باقر امام انس و جان
حجت دين خدا پنجم وصى مصطفى
يادگار مرتضى آن رهنماى شيعيان
باقر علم نبى بحر علوم ايزدى
از جلال و از مقام و دانش و علم و بيان
زاده زين العباد زينت فزاى دين حق
وارث فضل و علوم خاتم پيغمبران
من چه گويم در مدح آنكه وصفش را چنين
خاتم پيغمبران فرمود با علم لدن
گفت جابر زنده ميهمانى تو بعد مرگ من
نور عينم را زيارت كن سلام از من رسان
آنكه در دانش سرايش همچو طفل ابجدى
از كلامش عالمان را بهره باشد در جهان
آن سليمانيك كه از امرش درختى بارور
شد به هنگام خزان در پيش چشم مردمان
تا ز گمراهى رهاند گمرهان را از كرم
سنگ مى ‏گويد سخن اشجار مى ‏گردد روان
چشمه آب حيات از لعل جانبخش بود
آن مسيحا دم بيكدم مى‏ دهد به مرده جان
تا شود قدرش مسلم نزد زيد ابن حسن
كودك ششماهه در گهواره بگشودى زبان
اى دو صد افسوس كه ظلم عدو آن شاه دين
عاقبت مسموم شد از ظلم و جور مشركان
با همه قدر و جلالش كى ز خاطر مى‏ برد
روز عقبا كربلايى را بگاه امتحان
كربلائى
«مناجات با امام محمد باقر»
اى نام تو در عالم دفتر ديوانها
وى حب تو در هر دل سر لوحه ايمانها
از نور وجود تو روشن دل دانايان
از علم تو جاويدان آثار سخن دانها
اى فرتو يزدانى، جاه تو سليمانى
در دانش و در حكمت حيران تو لقمانها
از چشمه‏ ى فيض تو سرمست خردمندان
مشغول به تو دلها زنده است به تو جانها
بى عشق تو پيمان كو بى مهر تو ايمان كو
راسخ ز تو ايمانها، محكم ز تو پيمانها
دست من و دامانت درد من و درمانت
درد همه را اى دوست باشد ز تو درمانها
رفع هم مشكلها نزد تو بود آسان
در مكتب تو لقمان چون طفل دبستانها
از چشمه عشقت خضر يك جرعه بياشاميد
عمرى است كه گرديده حيران بيابانها
شاها به مديح تو گويا شود نطقم
از هر سخنم ريزد صد گوهر و مرجانها
اى نور دل حيدر از مرگ تو پيغمبر
باريد سرشك غم از ديده چو بارآنها
اى سايه حق دين را بود از تو بسى سامان
رفت از كف دين شاها از بعد تو سامانها
ازداغ تو خون گريد گر چشم فلك شايد
كى مادر دهر آرد همچون تو بدور آنها
تنها نه (شجاعى) شد در ماتم تو محزون
قمرى به چمن نالد بلبل به گلستانها
«بهار طوبى »
قوام هستى محيط امكان
بلوغ خلقت شكوه ايمان
فروغ توحيد دليل سرمد
بيان وحدت لسان برهان
بهشت رحمت صفاى جنت
بهار طوبى جمال يزدان
امام باقر كه فيض وافر
دهد كلامش به علم و عرفان
كه را شناسد جهان تحقيق؟
كه برتر از او كشيده ايوان
بدست سبزش رياض دين را
نموده خرم چنان گلستان
بداده قولش كلام حق را
هزار تفسير هزار عنوان
پناه قرآن ز كفر و باطل
ز كفر و باطل پناه قرآن
ولادتش را عنايتى دان
به اهل تقوى به اهل ايمان
به شا د باش دل پيمبر
دلى نباشد كه نيست شادان
مرا ز شوق است نواى شادى
چنانكه بر شاخ هزار دستان
ترانه خيزد ز تار پودم
قصيده ريزم ز جوهر جان
به هر كه بينم چو ناى مطرب
بود خوش آوا بود عزاخوان
مواليان را بشارت اين روز
معاندان را عذاب نيران
به يمن ميلاد و زاد روزش
نواى شادى رسد به كيوان
به مدح پنجم ولى مطلق
من اين قصيدت برم به پايان
حاج محمد رضا براتى
«باقر العلوم »
اى نعمت ولايت تو، بهترين نعم
وى لطف بى نهايت تو شامل امم
هم كاشف الغمومى و هم باقرالعلوم
هم چشمه ى كمالى و، هم منبع حكم
اى آنكه گفت خواجه ى اسرا تور اسلام
بپذير هم سلام من خسته از كرم
واحسرتا كه كشته ى زهر جفا شدى
از كينه ى هشام، تو اى مير محتشم
دشمن پى اذيت تو قد نمود راست
چندان كه شد ز كثرت غم، قامت تو خم
تاثير زهر تعبير در زين به پاى تو
بگسيخت تارو پود وجود تورا ز هم
پيوسته در عزاى تو و، بر مزار تو
چشم كبود چرخ ببارد سرشك غم
«انوار طاهر »
ز مهر چارده انوار طاهر
بود روشن دلم چون مهر باهر
شوم تا خاك راه آل طاها
مرا لطف خدا شد يار و ناصر
منم مدحت سراى آن امامى
كه از يزدان ملقب شد به باقر
به مهر آن ولى ذات يزدان
ز دودم گرد رنج وغم ز خاطر
فروزان شمع بزم آفرينش
كه باشد روشنى بخش محاضر
درخشان آفتاب چرخ دانش
كه شد روشن ز انوارش ضمائر
بزرگ استاد دانشگاه قرآن
كه گفتارش بود زيب منابر
فلك جاهى كه در وصف جمالش
عقول خلق امكانست قاصر
وصى احمد مرسل كه باشد
به اعمال همه مخلوق ناظر
به هر جابنگرى با چشم حق بين
بود آن حجت دادار ناظم
خوش آنروزى كه با من چشم گريان
شوم بر تربت پاكش مجاور
كنار قبر بى شمع و چراغش
كه خون كرده ز محنت قلب زائر
ببارم خون دل از ديده چون سيل
بر آرم ناله از جان همچو طائر
نه تنها حضرت باقر در آن جا
بود مدفون ز جور قوم كافر
بسى گل از گلستان رسالت
شده پر پر در آن صحراى باير
كيستم؟»
كيستم من حجت بر حق ذات كبريايم
پنجمين مسند نشين از بعد ختم الانبيايم
نام نامى محمد، شهره بر بحر العلومم
باب من باشد على شبه على مرتضايم
مادر من فاطمه هم نام زهرا و حسن را
وارث حلو و قار و بخشش و صلح صفايم
من حسين بن على را هم عنان كاروانم
يادگار نهضت خونين دشت كربلايم
در عبادت همچو بابا خويش زين العابدينم
در فصاحت من نداى دلبرباى نينوايم
در ملاحت مظهر حُسن حسن بسط رسولم
در شجاعت چون على بى باك و خصم اشقيايم
با زبان ويرانگر كاخ فساد دشمنانم
با قلم احياگر آئين پاك مصطفايم
باقرم من ناصرم من باطنم من ظاهرم من
گمرهان را راهنما و رهروان را پيشوايم
واقف از اسرار علم اولين و آخرينم
من به ره لفظى به امر حى بى چون آشنايم
كاشف درياى علم و واقف اسرار غيبم
كان لطف و خوان رحمت مظهر جود و سخايم
پاسدار پرچم اسلام ناب را ؟
مستمندان را توان و دردمندان را دوايم
بنده يكتا پرستم مست از جام الستم
هر چه هستم هر كه هستم كمترين عبد خدايم
«مقام باقر»
با پوزش از مقام تو، يا باقرالعلوم
آرم سخن بنام تو، يا باقرالعلوم
گفتا نبى سلام تو، يا باقرالعلوم
وين بس به احترام تو، يا باقرالعلوم
اى نام محمد و خوى تو احمدى
ايثار درگهت صلوات محمدى
اى روشن از جمال تو افلاك، چون زمين
حاكم به ممكناتى و عالم به عالمين
مشمول رحمت تو همان باشدو همين
تو پنجمين امامى و، معصوم هفتمين
سيماى تو كه مطلع الانوار سرمدى است
آئينه و جمال محمدى است
اى سر نهاده خلق به طرق ارادتت
لطف و كرم سجيت و، جود است عادتت
بهر فلك پديده نور سيادتت
ماه رجب طليعه روز ولادتت
ماهى كه باب لطف خدا، باز مى ‏شود
با سالروز جشن تو، آغاز مى‏ شود

«ثمر كعبه و منا »
باز عطر نسيم مى‏ آيد
بوى يار كريم مى‏ آيد
در ميخانه باز مى‏ گردد
وقت فيض از نماز مى ‏گردد
پسرى آمده پيمبر رو
غنچه ‏اى آمده بهشتى بو
نور پنهان و منجلى باشد
او طلوع مه على باشد
شجر طيبه ثمر داده
به شه سجده ‏ها پسر داده
گر بيايد، نسيم انفاسش
شيعه مستى كند ز احساسش
شوق ديدار او پيمبر داشت
مهر او را به سينه حيدر داشت
چشمه‏ ي كوثر است و خود ساقى
روح كوثر ز نام او باقى
بى ولايش على نمى ‏بينى
رطب از نخل حق نمى ‏چينى
او كه حاكم به ملك سينه بود
باعث عزت مدينه بود
سرو كار دلم فقط با اوست
كه به زهرا قسم مسيحا اوست
روح كعبه به كعبه مى‏ آيد
گره از كار كعبه بگشايد
پسر سيد الكباء آمد
ثمر كعبه و منا آمد
او صفاى مه رجب باشد
رهنما مه رجب باشد
روزه دار مه خدا آمد
تشنه جام كربلا آمد
او كه شب زنده دار مى ‏باشد
بهر ما بى قرار مى‏ باشد
رزق شبهاى قدر در دستش
كرم فاطمه به پيوستش
او شكافنده علوم خداست
ذره‏ اى علم او در اين دنياست
به خدا مولدى تبارك اوست
سفره دار مه مبارك اوست
هر كه خواهد به كربلا برسد
بايد از او به اين عطا برسد
«مظهر ذات حق »
آنكه بر جسم عالمى جان است
مظهر ذات حى سبحان است
حضرت باقر آنكه در ملكوت
پنجمين قبلگاه ايمان است
مشعل دين به نور دانش او
در جهان تا ابد فروزان است
چون شكافنده علوم آمد
زين سبب علم را نگهبان است
مكتبش را هزار پير خرد
چون يكى كودك دبستان است
بى گمان جان دردمندان را
مهر او بهترين درمان است
اى ولى خدا، كه گر خواهى
مور با حكم تو سليمان است
ما همه بندگان و شاه تويى
آرى احسان مرا به سلطان است
گر چه خاريم ما به گلشن تو
خسروا دست ما و دامن تو
«در مدح امام الخامس »
بسر مى‏ پرورانم من هواى حضرت باقر
بدل باشد مرا شوق لقاى حضرت باقر
ز عشقش جان من بر لب رسيده كس نمى‏ داند
كه نبود چاره ساز من سواى حضرت باقر
بگوشم هاتف غيبى سرود اين نكته را ديشب
كه باشد رخش دانش زير پاى حضرت باقر
چنان بگرفته علمش آفاق را يكسر
كه پيچيده در اين عالم صداى حضرت باقر
پيمبر گفت با جابر كه خواهى ديد باقر را
سلام از من رسان آنكه براى حضرت باقر
سوالاتى كه از وى كرده دانشمند نصرانى
جوابش را شنيد از گفته‏ هاى حضرت باقر
مسلمان گشت راهب ناگهان در محضر آن شه
منور شد دل او از ولاى حضرت باقر
شد آسان وضع حمل گرگ وحشى بيابانى
به روى قله ى كوه از دعاى حضرت باقر
بر ستاخيز اگر خواهى نجات از كرمى محشر
برو در سايه ظل هماى حضرت باقر
فرد عاجز بود ز اوصاف بى پايان آن سرور
كميت لفظ لنگ است از ثناى حضرت باقر
جلال و شان و قدر آن امام پاك بازان را
نمى‏ داند كسى غير از خداى حضرت باقر
(رضائى) ايستاده بر در دولتسراى او
چو سائل منتظر بهر عطاى حضرت باقر
سيد عبدالحسين رضايى
«ترانه خوان »
ز جلوه تو كند پيرهن قبا خورشيد
وگرنه نور كجا دارد و صفا خورشيد
به صد كرشمه كند خاك و طلا هر صبح
كه از تو يافته اسرار كيميا خورشيد
امام باقر پنجم ولى حق كه زده
به دامن كرمت دست التجا خورشيد
به مژدگانى ديدار ماه رخسارت
فلك طبق طبق آورده رو نما خورشيد
به نغمه ملكوتى ستارگان فلك
ترانه خوان ثناى تواند با خورشيد
به قد و قامت او اسمان كشد تكبير
مگر كند به نماز تو اقتدا خورشيد
ز نور روى تو يك لعمه آسمان برداشت
شدند آيينه وارش هزارها خورشيد
هزار مثل سليمان غلام حشمت تست
به خاتم تو نگينى است كم بها خورشيد
دخيل بسته عشق توام به رشته جان
كه اوج دره ناقابل است تا خورشيد
به مدح و منقبت دلخوشم كه مى ‏دانم
دهد به كلبه تاريك من ضيا خورشيد
به شور مدح تو (آشفته) چون غزل پرداخت
رساند تا به فلك بانگ مرحبا خورشيد
«مظهرسخا »
اى منبع صفات كماليه خدا
اى مظهر فضيلت واى مظهر سخا
اى آنكه جمع آمده در تو همه صفات
چشم فلك ز وسعت انديشه تو مات
اى آيت طهاره و تقوا پناه دين
خورشيد اسمان ولايت به پنجمين
اى عارف معارف اسلام دهم نجوم
اى آگه از علوم جهان باقرالعلوم
دارد جهان به عز ولاى تو افتخار
اى از تو مانده مكتب اسلام پايدار
باشد خدا به وسعت انديشه ات گواه
سبحان من يميت و يحيى و لا اله
اى زبده، خلايق و اى بهترين بشر
دارد شهيد لطف كلامش ز تو اثر
مصطفى ‏ها دوى شهير
«مدح حضرت»
حسن مطلع ز ثناى تو مفاخر دارد
و ز لب لعل تو بس گوهر فاخر دارد
طبع سرشار كسى بر تو و مدحت نرسد
بحر علم تو كجا اول و آخر دارد
هر كه با آب ولاى تو دل و جانش شست
روز محشر چه هراسى ز كبائر دارد
هر كه بيعت نكند با تو وجد تو على
هيچ شك نيست كه از فطرت كافر دارد
ذات حق گر چه مجرد بود از هر مظهر
در دل پاك تو هر لحظه مظاهر دارد
نه فلك نقطه ز خطى بود اندر كف تو
عرش را حق بسر انگشت تو دائر دارد
چون پيمبر بتو تحصين سلام خود داد
لب تو جاى دو صد بوسه جابر دارد
چهار گنجينه توحيد بقيع اندر دل
از حسن و على و صادق و باقر دارد
گر كتاب الله و عترت نه جدايند ز هم
تا لب حوض چه عذرى متجاسر دارد
تو مرا عفو بفرما و بهر دشمن گوى
بر سر اين مادح ما سايه باقر دارد
سر بخاك قدمت مى ‏نهم اى مظهر حق
بر لبم مدح تو و عترت طاهر دارد
«بهترين نعم»
اى نعمت ولايت تو بهترين نعم
وى لطف بى نهايت تو شامل امم
هم كاشف العمومى و هم باقر العلوم
هم چشمه كمالى و هم منبع كرم
اى آنكه گفت خواجه اسرار اسلام
بپذير هم سلام من خسته از كرم
اى خفته در بقيع كه قبرت بود خراب
جانها فداى غربتت اى گشته ستم
دشمن بى اذيت تو قد نموده راست
چندانكه شد ز كثرت غم قامت تو خم
واحسرتا كه گشته ز هر جفاى شدى
از كينه هشام تو اى شاه محتشم
تاثير زهر تعبيه در زين پاى تو
بگسيخت تاروپود جود ترا از هم
پيوسته از براى تو و بر مزار تو
چشم كبود چرخ بيارد سرشك غم
كن قسمت مويد و مداح اهلبيت
طرف مزارشان همه يا سابغ النعم
«ماه تابان»
دوستان شادى كنيد يك ماه تابان آمده
نور چشم فاطمه زهراى اطهر آمده
آن محمد باقر و همنام احمد آمده
بلبل خوش خوان و خوش الهان طاها آمده
علم او علم يقين و نام احمد نام او
گل بپاشيد چون گل ياس محمد آمده
همره فجر اميد خوش آمدى ياس سفيد
بهر زين العابدين يك ماه تابان آمده
«مديحه »
اى به تو از خالق داور سلام
از لب جانبخش پيمبر سلام
اى پدر عالم هستى همه
نخل على يوسف فاطمه
شمس و قمر را به نسب اخترى
نسل امام از پدر و مادرى
اختر تابنده دانش تويى
بلكه شكافنده دانش توئى
عالم علم احد قادرى
باقرى و باقرى و باقرى
دانشى كل نقطه ‏اى از مكتبت
علم لِدُنى سخنى بر لبت
مدح تو از قول خدا در نبى است
خلق تو آيينه خلق نبى است
مام تو ريحانه بخل بتول
جابرت اورده سلام از رسول
اختر تابنده ماه رجب
مهر فروزنده ما رجب
شهر رجب را تو مهين كوكبى
ماه فروزان نخستين شبى
علم نهانى ز گلستان تو
پير خرد طفل دبستان تو
هر نفست باغ گلى از كمال
هر سخنت پاسخ صدها سوال
مهر رخت اى به على نور عين
بوسه گه يوسف زهرا حسين
نام تو را گفت عدو ناسزا
از چه تو گفتيش ز رافت دعا
با همه فضل و شرف و علم تو
دشمن تو شد خجل از حلم تو
اى به فدايت پدر و مادرم
مدح تو در اوج دهان گوهرم
(ميثم) و عبد مطيع توام
عاشق ديدار بقيع توام
حاج غلامرضا سازگار
«رخ دلدار»
ساقيا امشب مرا مستانه كن
در بر يارم مرا پروانه كن
ساقيا امشب مرا جامى بده
از رخ دلدار پيغامى بده
امشب از نورش دلم روشن نما
با صفا از روى گل، گلشن نما
مادر گيتى پسر آورده است
آسمانها را قمر آورده است
مات روى ماه او چشمان حور
مى ‏چكد از ديده‏ اش درياى نور
نور رويش كرده دل را بيقرار
از رخش شمس و قمر گرديده تار
هفتمين كوكب ميان آسمان
پنجمين اختر ميان گلستان
عصمت حق را امير هفتمين
گلشن دل را امام پنجمين
آسمان خود طالب ديدار اوست
آمده بر ديدن رخسار دوست
شد كمانى قامت نگين كمان
خم شده تا بيند آن ماه عيان
ماه زيبا هم شود همچون هلال
تا شود مست طواف آن جمال
خم شده مه در بر گهواره‏ اش
تا زند يك بوسه بر رخساره ‏اش
از تمام دلبران او دل ربود
بر همه ميخانه‏ ها مستى فزود
مى ‏رسد هر لحظه دل را اين پيام
بر رخ زيباى ساقى السلام
«ولادت امام باقر »
السلام اى پنجمين دلدار ما
السلام اى كربلاى يار ما
السلام اى يادگار بزم عشق
در ميان عاشقان همرزم عشق
السلام اى دلرباى دلنشين
بيت عصمت را نگار هفتمين
السلام اى چشمه حسن و جمال
اى شكافنده به علم ذوالجلال
بر تمام اهل عالم سرورى
در مرام عشق، خود پيغمبرى
اسم احمد زيبايت ز احمد آمده
جلوه‏ اى از نام ايزد آمده
از حميد است و محمد نام تو
هر پيمبر قاصد پيغام تو
آدم و موسى و ابراهيم و نوح
جمله جسمند و تو بر آنان چو روح
از دمت عيسى مسيحا مى‏ شود
خاك راهت طور موسى مى ‏شود
خضر جاويدان رود سوى ممات
گر نگيرد از كفت آب حيات
يوسف كنعان گداى حسن تو
عالم امكان فداى حسن تو
اى مزارت قبله دشت جنون
از بقيعت بوى ياس
داغدار ماتم يك لاله‏ اى
گوئيا با مجتبى هم ناله ‏اى
در دل قبرت نمايى زمزمه
فاطمه يا فاطمه يا فاطمه
«باقر علم نبيين »
مژده مقدم آن خسرو شيرين آمد
گل نورسته ‏اى از گلشن ياسين آمد
رونق از نافه آهوى خطا بر دوختن
تا كه بر گرد رخش سنبل مشكين آمد
شد گلستان ز ورود گل سورى به سرور
پاى بوسش سمن و سنبل و نسرين آمد
آمد از برج ولايت، به زمين طرفه مهمى
كه ز شرمش مه افلاك، چو پروين آمد
ذات يكتا به دو كونش ز شرف شاهى داد
چار اركان و سه روحش بى تمكين آمد
پنجمين نور امامت، سمى پاك رسول
كه ز جان شش جهتش تحت فرامين آمد
هفت دوزخ، كه بود جاى عدويش به يقيت
هشت خلدش به جزا، جاى محبين آمد
باقر علم نبيين كه ز فيض سخنش
علم اسلاف و نبيين همه تبيين آمد
پيش بحر كرمش غيرت عمان قطره
حاتمش وصف صفاتش (واصل)
كى توانى تو كنى وصف صفاتش (واصل)
پيشه كى مدح و ثناگو بر شاهين آمد
«ولي حق»
نغمه ملكوتى راز جلوه تو كند پيرهن قبا، خورشيد
وگرنه نور كجا دارد و صفا، خورشيد
به صد كرشمه كند خاك را طلا هر صبح
كه از تو يافته اسرار كيميا، خورشيد
امام باقر پنجم ولى حق، كه زده
به دامن كرمت دست التجا، خورشيد
به مژدگانى ديدار ماه رخسارت
فلك طبق طبق آورده رو نما، خورشيد
به نغمه ملكوتى، ستارگان فلك
ترانه خوان ثناى تواند با خورشيد
به قد و قامت او آسمان كشيد تكبير
مگر كند به نماز تو اقتدا، خورشيد
ز نور روى تو يك لمعه آسمان برداشت
شدند آينه دارش هزارها، خورشيد
هزار مثل سليمان، غلام حشمت توست
به خاتم تو نگينى است كم بها، خورشيد
دخيل بسته عشق توام به رشته جان
كه اوج ذره ناقابل است تا خورشيد
به مدح و منقبت دل خوشم كه مى ‏دانم
دهد به كلبه تاريك من ضيا، خورشيد
به شور مدح تو (آشفته) چون غزل پرداخت
رساند تا به فلك، بانگ مرحبا خورشيد
«فرزند زهرا»
محمد باقر آمده
امام پنجم آمده
چشم روشنى شيعيان
نسل محمد آمده
كورى چشم دشمنان
فرزند زهرا آمده
آن يك گل محمدى
از باغ و بستان آمده
بهر ولادتش گويم
بنشسته دنيا آمده
نسل على بن الحسين
پر علم و دانش آمده
رخسار روى آن عزيز
مانند جدش آمده
نسل حسين نسل حسين
خورشيد رخشان آمده
باقرالعلوم است نام او
چون ماه تابان آمده
از بهر زين العابدين
او جانشين است آمده
«آيه هاي بدر»
شهر مدينه غرق شادى بود آنشب
آكنده از بانگ منادى بود آنشب
آنشب شفيق آئينه دار لطف حق بود
چشم انتظار جلوه نّص علق بود
آنشب علو را علم بر بام فلق زد
شادى كتاب آفرينش را ورق زد
آنشب قلم شمشير خود را تيز مى‏ كرد
پيمانه انديشه را لبريز مى‏ كرد
انشب منادى داد عدل و داد مى ‏زد
بين زمين و آسمان فرياد مى ‏زد
كاى اهل عالم قاب عالم منجلى شد
نام محمد زنده از نام على شد
بايد زمان آيينه دار راز گردد
درهاي رحمت بر رخ ما باز گردد
بايد سحر شعر طلوع فجر خواند
بهر سپيده آيه ‏هاى بدر خواند
آلاله بايد باد در پيمانه ريزد
گلواژها در ممتد جانانه ريزد
كامشب شب مرگ و غم وقت سرور است
هنگامه آزادى و ميلاد نور است
جولان جشن پنجمين مولاست امشب
عيد علوم كل ما فيهاست امشب
امشب شب پيدايش بحرالعلوم است
آكنده از شور و شعف علب عموم است
خورشيد علم از شهر يثرب سر زد امشب
ارض و سما فرياد شادى بر زد امشب
ماه جمادى عزم رفتن ساز كرده
درياى هستى را سراپا ناز كرده
آمد به دنيا آنكه نامش جاودانى است
روشنگر آئين و راه زندگانى است
آمد به دنيا تشنه جام محمد
همفكر و هم آئين و هم نام محمد
«لواي حضرت باقر »
دلم پر مى ‏زند امشب براى حضرت باقر
كه گويم شرحى از وصف و ثناى حضرت باقر
نديده ديده ى گيتى به علم و دانش و تقوا
كسى را برتر و اعلم به جاى حضرت باقر
ز بهر رفع حاجات و نياز خويش گرديده
سلاطين جهان يكسر گداى حضرت باقر
زبان از وصف او لكن، قلم از مدح او عاجز
كه جز حق كس نمى ‏داند بهاى حضرت باقر
نزايد مادر گيتى ز بهر خدمت مردم
به جود و بخشش و لطف و سخاى حضرت باقر
به ذرات جهان يكسر بود او هادى و رهبر
كه جان عالمى گردد فداى حضرت باقر
برو كسب فضيلت كن چو مردان خدا اى دل
ز بحر دانش بى منتهاى حضرت باقر
اگر گردد شفيع ما بنزد خالق يكتا
بهر هر دردى شفا بخشد دعاى حضرت باقر
ز اندوه و غم و محنت بود آسوده و راحت
بزير سايه و تحت لواى حضرت باقر
ژوليده
«آينه ى جمال»
اى آينه ى جمال احمد
وى نام گراميت محمد
اى مهر سپهر و ماه انجم
هفتم معصوم امام پنجم
سر خيل اوايل و اواخر
بردى شب از دو سو به حيدر
يك جد تو شاه كربلا بود
جد دگر تو مجتبى بود
اى سدره ى عرش و طور سينين
وى نوگل باغ آل ياسين
اى نور تو نور نخله ى طور
وى روح تو شرح سوره ى نور
اى خاك در تو افسر من
وى ديده ى جابر از تو روشن
ناديده تور اسلام مى‏ داد
جدت كه سلام حق بر او باد
«بوي نسيم»

فصل بهار آمد و عالم معطر است
بوى نسيم صبح بسى روح پرور است
گويا ز خلد مى ‏وزد اين باد مشكبيز
كاين سان دماغ ابر ز بوى خوش‏تر است
هم اين زمين مرده شده احيا ز فيض او
هم اين جهان پير، جوان بار ديگر است
چندان نموده عقد عقد جواهر نثار يار
كز فيض او فضاى زمين، پر ز گوهر است
گستره است فرش ز مرد به صحن باغ
دهقان باغ را ندانم چه بر سر است
در بزم بلبل آمد گل، باز بى نقاب
اما به سوز حسن رخش طرفه چادر است
نرگس گشوده چشم تماشا به روى گل
سوسن به صد زبان، پى مدحش ثناگر است
بنگرد مى به شاخه نيلوفر از شعف
در پيچ و خم، چو زلف عروسان دلبر است
ريحان تو گويى آمده از خطّه خطا
مجموع بار او همه از مشك اسفر است
در پاى قصر گل زده خوش خيمه نسترن
گويا طلب نموده چه درويش بر در است
از صوت سار و صلصل و بلبل، به گلستان
چشم حسود كور و همى گوش او كر است
با صد نوا به شاخ گل ارغوان، هزار
طوطى به نعمه بر سر شاخ صنوبر است
من هم زبان گشوده به مدح شهنشهى
كو بر علم حجله موجود، بائر است
نور خدا، امام هدى، باقرالعلوم
هادى دين و وارث علم پيمبر است
بابش على و جد كبارش بود حسين
زين العابد را پسر و باب جعفر است
كى عقل مى‏ رسد به در قصر قدر او
جايى كه عشق، مات رخ آن فلك فر اشت
در جاه و رتبه صد چو سليمان، به عّز و جاه
در زير بال طايرى از كويش اندر است
هم لطف اوست مونس يونس، به بطن حوت
هم در طريق، هادى خضر و سكندر است
نعلين مصطفى است به پايش كه عروج
كو قصر جاه و رتبه ‏اش از عرش برتر است
دراعه و قار على هم بر دوش اوست
به تاركش ز نور حسينى هم افسر است
در پيش حر جود و سخايش كجا و كى
بحر محيط قلزم و عمان برابر است
مفتاح قفل گنج سعادت، به دست ست
بر پا از او بناى شفاعت، به محشر است
كى با شهان، گداى درش را مثل زنم
چون بر در گداى درش، صد چو قيصر است
مى ‏خواست تا هشام، حقيرش كند ز كين
با علم آنكه حجت خلاق اكبر است
وقتى طلب نمود به بزم خود آن لعين
كو ايستاده با همه اعيان برابر است
تير و كمان، بهانه خود ساخت آن شقى
با آن عناها كه به قلبش مخمر است
گفتا كمان كشى نبود كار هر كسى
چون كار آزموده يلان دلاور است
شاها تو چون به علم كما ندار اكملى
اكنون كمان و تير در اين بزم حاضر است
بايد كمان كشى بنشان تا كه بنگرم
فضل و هنر، به شان كه امروز در خور است
تير تو چون ز تير قضا مى‏ برد گرو
چشمم به چوب و تير تو شايق چه منظر است
مولاى دين، ز خصم دنى، عذر خواست ليك
راضى نشد ز بغض كه جانش در آذر است
آنكه فكند تير پس آن شاه بر نشان
با آنكه تير از پى حكمش چه چاكر است
با سوزن قضا، به دل خال آن چنان
پيوسته دوخت تير، كه دور از تصور است
نه جوب تير، دوخت به بالاى يكديگر
آنسان كه ذهن و عقل، ز ادراك قاصر است
هر كس كه ديد گفت تعالى از اين هنر
اين دست، دست قدرت خلاق اكبر است
دست ولى خالق كون و مكان بود
تير اين چنين، به راست ى از دست داور است
اما به حيرتم ز چه آن شه به كربلا
مغلوب كوفيان شرير ستمگر است
همراه باب خويش برندش به شهر شام
بر چشم شاميان، چو اسيران مضطر است
با آنكه خود مروج دين خدا بود
با آنكه نور ديده زهراى اطهر است
گاهى به شهر كوفه و گاهى به شهر شام
گه در خرابه، گاه به زندان بى در است
گاهى ز ابتلاى پدر، مى‏ زند به سر
گه فكر دستگيرى آل پيمبر است
فائز ز سوز ماتم او دم مزن دگر
كز آه آتشين تو عالم در آذر است
مرحوم فائز شوشترى
«ويرانه بقيع »
اى بوسه گاه جن و ملك، خاك پاى تو
جان تمام عالم خاكى فداى تو
اى اختر سپهر ولايت، كه تا ابد
عالم منور است به نور لقاى تو
از شهريار كشور دانش، كه در جهان
نشناخت كس مقام تو را جز خداى تو
اى ريزه خوار سفره علمت جهانيان
خورشييد علم، كرده طلوع از سراى تو
اى باقر العلوم كه هنگام مكرمت
باشد هزار حاتم طايى گداى تو
پنجم ولى و حجت خلاق عالمى
لوح دل است مهر به مهر و ولاى تو
در عرصه وجود نهى قبل از آنكه پاى
داده سلام احمد مرسل براى تو
هر كس تورا شناخت، دل از ديگرى بريد
بيگانه گشت با همه كس، آشناى تو
چندين هزار عالم و دانشور فقيه
آمد برون ز مكتب و دانشسراى تو
آن پير سالخورده راهب تو را چو ديد
اسلام پيشه كرده و شد مبتلاى تو
خوان طعام، آور از بهر ميهمان
از حجره تهى يد قدرت نماى تو
يك عمر سوخت قلب تو از كينه هشام
آن دشمن سياه دل بى حياى تو
تنها نه در عزاى تو چشم بشر گريست
آن دشمن سياه دل بى حياى تو
اى خفته همچو گنج، به ويرانه بقيع
پر مى‏ زند كبوتر دل، در هواى تو
در را به روى امت اسلام بسته‏ اند
آن گمرهان كه بى خبرند از صفاى تو
يابن الحسن گشوده نگردد به روى خلق
اين در مگر به پنجه مشكل گشاى تو
فولادى است پير غلام شكسته دل
چشم اميد بسته، به لطف و عطاى تو
«مدح امام محمد باقر»
اي دل گر خواهى سعادت راز خلاق جهان
شو بسوى حضرت باقر امام انس و جان
حجت دين خدا پنجم وصى مصطفى
يادگار مرتضى آن رهنماى شيعيان
باقر علم نبى بحر علوم ايزدى
از جلال و از مقام و دانش و علم و بيان
زاده زين العباد زينت فزاى دين حق
وارث فضل و علوم خاتم پيغمبران
من چه گويم در مدح آنكه وصفش را چنين
خاتم پيغمبران فرمود با علم لدن
گفت جابر زنده ميهمانى تو بعد مرگ من
نور عينم را زيارت كن سلام از من رسان
آنكه در دانش سرايش همچو طفل ابجدى
از كلامش عالمان را بهره باشد در جهان
آن سليمانيك كه از امرش درختى بارور
شد به هنگام خزان در پيش چشم مردمان
تا ز گمراهى رهاند گمرهان را از كرم
سنگ مى ‏گويد سخن اشجار مى ‏گردد روان
چشمه آب حيات از لعل جانبخش بود
آن مسيحا دم بيكدم مى‏ دهد به مرده جان
تا شود قدرش مسلم نزد زيد ابن حسن
كودك ششماهه در گهواره بگشودى زبان
اى دو صد افسوس كه ظلم عدو آن شاه دين
عاقبت مسموم شد از ظلم و جور مشركان
با همه قدر و جلالش كى ز خاطر مى‏ برد
روز عقبا كربلايى را بگاه امتحان
كربلائى
«مناجات با امام محمد باقر»
اى نام تو در عالم دفتر ديوانها
وى حب تو در هر دل سر لوحه ايمانها
از نور وجود تو روشن دل دانايان
از علم تو جاويدان آثار سخن دانها
اى فرتو يزدانى، جاه تو سليمانى
در دانش و در حكمت حيران تو لقمانها
از چشمه‏ ى فيض تو سرمست خردمندان
مشغول به تو دلها زنده است به تو جانها
بى عشق تو پيمان كو بى مهر تو ايمان كو
راسخ ز تو ايمانها، محكم ز تو پيمانها
دست من و دامانت درد من و درمانت
درد همه را اى دوست باشد ز تو درمانها
رفع هم مشكلها نزد تو بود آسان
در مكتب تو لقمان چون طفل دبستانها
از چشمه عشقت خضر يك جرعه بياشاميد
عمرى است كه گرديده حيران بيابانها
شاها به مديح تو گويا شود نطقم
از هر سخنم ريزد صد گوهر و مرجانها
اى نور دل حيدر از مرگ تو پيغمبر
باريد سرشك غم از ديده چو بارآنها
اى سايه حق دين را بود از تو بسى سامان
رفت از كف دين شاها از بعد تو سامانها
ازداغ تو خون گريد گر چشم فلك شايد
كى مادر دهر آرد همچون تو بدور آنها
تنها نه (شجاعى) شد در ماتم تو محزون
قمرى به چمن نالد بلبل به گلستانها
«بهار طوبى »
قوام هستى محيط امكان
بلوغ خلقت شكوه ايمان
فروغ توحيد دليل سرمد
بيان وحدت لسان برهان
بهشت رحمت صفاى جنت
بهار طوبى جمال يزدان
امام باقر كه فيض وافر
دهد كلامش به علم و عرفان
كه را شناسد جهان تحقيق؟
كه برتر از او كشيده ايوان
بدست سبزش رياض دين را
نموده خرم چنان گلستان
بداده قولش كلام حق را
هزار تفسير هزار عنوان
پناه قرآن ز كفر و باطل
ز كفر و باطل پناه قرآن
ولادتش را عنايتى دان
به اهل تقوى به اهل ايمان
به شا د باش دل پيمبر
دلى نباشد كه نيست شادان
مرا ز شوق است نواى شادى
چنانكه بر شاخ هزار دستان
ترانه خيزد ز تار پودم
قصيده ريزم ز جوهر جان
به هر كه بينم چو ناى مطرب
بود خوش آوا بود عزاخوان
مواليان را بشارت اين روز
معاندان را عذاب نيران
به يمن ميلاد و زاد روزش
نواى شادى رسد به كيوان
به مدح پنجم ولى مطلق
من اين قصيدت برم به پايان
حاج محمد رضا براتى
«باقر العلوم »
اى نعمت ولايت تو، بهترين نعم
وى لطف بى نهايت تو شامل امم
هم كاشف الغمومى و هم باقرالعلوم
هم چشمه ى كمالى و، هم منبع حكم
اى آنكه گفت خواجه ى اسرا تور اسلام
بپذير هم سلام من خسته از كرم
واحسرتا كه كشته ى زهر جفا شدى
از كينه ى هشام، تو اى مير محتشم
دشمن پى اذيت تو قد نمود راست
چندان كه شد ز كثرت غم، قامت تو خم
تاثير زهر تعبير در زين به پاى تو
بگسيخت تارو پود وجود تورا ز هم
پيوسته در عزاى تو و، بر مزار تو
چشم كبود چرخ ببارد سرشك غم
«انوار طاهر »
ز مهر چارده انوار طاهر
بود روشن دلم چون مهر باهر
شوم تا خاك راه آل طاها
مرا لطف خدا شد يار و ناصر
منم مدحت سراى آن امامى
كه از يزدان ملقب شد به باقر
به مهر آن ولى ذات يزدان
ز دودم گرد رنج وغم ز خاطر
فروزان شمع بزم آفرينش
كه باشد روشنى بخش محاضر
درخشان آفتاب چرخ دانش
كه شد روشن ز انوارش ضمائر
بزرگ استاد دانشگاه قرآن
كه گفتارش بود زيب منابر
فلك جاهى كه در وصف جمالش
عقول خلق امكانست قاصر
وصى احمد مرسل كه باشد
به اعمال همه مخلوق ناظر
به هر جابنگرى با چشم حق بين
بود آن حجت دادار ناظم
خوش آنروزى كه با من چشم گريان
شوم بر تربت پاكش مجاور
كنار قبر بى شمع و چراغش
كه خون كرده ز محنت قلب زائر
ببارم خون دل از ديده چون سيل
بر آرم ناله از جان همچو طائر
نه تنها حضرت باقر در آن جا
بود مدفون ز جور قوم كافر
بسى گل از گلستان رسالت
شده پر پر در آن صحراى باير
«كيستم؟»
كيستم من حجت بر حق ذات كبريايم
پنجمين مسند نشين از بعد ختم الانبيايم
نام نامى محمد، شهره بر بحر العلومم
باب من باشد على شبه على مرتضايم
مادر من فاطمه هم نام زهرا و حسن را
وارث حلو و قار و بخشش و صلح صفايم
من حسين بن على را هم عنان كاروانم
يادگار نهضت خونين دشت كربلايم
در عبادت همچو بابا خويش زين العابدينم
در فصاحت من نداى دلبرباى نينوايم
در ملاحت مظهر حُسن حسن بسط رسولم
در شجاعت چون على بى باك و خصم اشقيايم
با زبان ويرانگر كاخ فساد دشمنانم
با قلم احياگر آئين پاك مصطفايم
باقرم من ناصرم من باطنم من ظاهرم من
گمرهان را راهنما و رهروان را پيشوايم
واقف از اسرار علم اولين و آخرينم
من به ره لفظى به امر حى بى چون آشنايم
كاشف درياى علم و واقف اسرار غيبم
كان لطف و خوان رحمت مظهر جود و سخايم
پاسدار پرچم اسلام ناب را ؟
مستمندان

 
 
ورود
کوکی ها باید برای گذشتن از این مرحله فعال باشند.