«علم نبى »
زمين و آسمان اى شيعه در حزن و غم است امشب
همه اوضاع عالم زين مصيبت در هم است امشب
امام پنجمين شد كشته از زهر هشام دون
مدينه غم سرا از اين غم و زين ماتم است امشب
يتيم و بى پدر گرديد اكنون حضرت صادق
ببر او را ز مرگ باب زانوى غم است امشب
ولى راحت شداز رنج و مشقت حضرت باقر
به جنت ميهمان نزد رسول اكرم است امشب
به روى زين چه بنشستى ز دل ناليد يا جدّا
به فريادم برس مسموم جانم از سم است امشب
عزيزانش چو بلبل زين مصيبت وا اباگويان
به اندوه و غم محنت سراسر عالم است امشب
هر آنچه اشك ريزى اين زمان از ديدگان (تابع)
ز بهر حجت حق گر چه خونبارى كم است امشب
شاعر:محمدعلي تابع
«عزيز فاطمه»
نشسته گرد مصيبت به چهره‏ ى اسلام
مدينه آمده روزش سياه‏ تر از شام
كجا روم به كه گويم كه چرخ دون پرور
عزيز فاطمه را مى ‏كشد به دست هشام
ملك به زهر جفا كشت آن امامى را
كه داده جابرش از جانب رسول پيغام
فراز عرشه‏ ى زينى كه بود زهر آلود
رسيد آتش زهرش به عضو عضو تمام
ندانم آنكه بر او چون گذشت، اين داغم
نداشت تاب سوارى دگر در آن هنگام
چه رنج‏ها كه به طفلى رسيد بر جانش
گهى به كرب و بلا گه به كوفه گه در شام
گهى به جانب زندان كوفه ‏اش بردند
گهى به دامان ويرانه‏ ها گرفته مقام
چه غصه داشت كه فرمود: در منى نه سال
كنند گريه بر آن پنجمين امام همام
شنيده‏ ايد كه از تير و زين زهرآلود
رسيد شعله به قلب مقدس دو امام
روا بود كه بپرسم ز تيغ و تير و سنان
حلال خون حسين از چه شد به ماه حرام؟
هماره گريه به ياد حسين مى ‏بايد
رسيده از گلوى چاك چاكش اين پيغام
سازگار، 00 4 - 45
«نوح نجات »
ابر عزا گرفته فضاى مدينه را
طوفان آه، بستر خود كرده سينه را
نوح نجات، دستخوش فتنه ‏ى محيط
گرداب مرگ، كرده مسخر سفينه را
حجم هجوم صاعقه در جو اختناق
از پا فكنده كوه وقا رو سكينه را
در هم شكست سوده‏ ى الماس جانگداز
جام دلى به روشنى آبگينه را
لا جرعه بود آنكه بلا را پياله نوش
كردند هم پياله‏ ى او زهر كينه را
شد زنده باز خاطره‏ى ماتم رسول
كشتند تا امام غريب مدينه را
احياگر شريعت حق باقرالعلوم
آن كو به فقه ناب، گشود اين زمينه را
با فرصتى كه داشت كم، اما به جان خريد
از بهر شيعه مجد و شكوه بهينه را
خاك بقيع مدفن آن كوه صبر شد
چون سنت است گوشه نشينى دفينه را
سنگ نشان قبر وى از بى ‏نشانگى
داد ز قبر گمشده ‏اى اين قرينه را
جويد هر آنكه تربت مظلومه مادرش
اين گوهرست گنج اميد آن خزينه را
موحديان 00 4 - 41
«شهسوار دين»
دل پاكش ز جور خصم دون خست
چه گويم كار گردون اين چنين هست
بلى تا بود كار چرخ اين بود
هميشه با خدا خواهان به كين بود
به دوران هشام كفر آيين
بسى محنت به ديد آن خسرو دين
هشام از شام از عدوان و بيداد
براى زيب دين زينى فرستاد
به سوى يثرب آن زين چون روان شد
ز دست شهسوار دين عنان شد
چو جا بگرفت بر زين قطب پنجم
زغم هم چرخ لرزان شد هم انجم
چو از جور هشام آن شاه مظلوم
بشد از زين زهر آلود مسموم
پياده شد ز اسب آن زيب افلاك
تو گفتى آفتاب افتاد بر خاك
بروز هفتم ذى الحجه آن شاه
نهان شد از نظر در ابر چون ماه
در اين ماتم هر آن كس در فغان است
ز احوال قيامت در امان است
دل (عارفچه) زين غم پر الم گشت
سرشك چشم او جارى چو، يَم گشت
عارفچه

«امام مسموم»
مدينه بار ديگر سوخت ز داغ رهبرى معصوم
امام پنجمين ما شد از زهر ستم مسموم
گل گلزار پيغمبر شد از زهر ستم پرپر
نشسته داغ ديگر بر دل پيغمبر خاتم
دوباره فاطمه در برگرفته زانوى ماتم
گل گلزار پيغمبر شد از زهر ستم پرپر
ز زهر فتنه و بيداد دلش چون شمع سوزان شد
به ياد قلب مسمومش مدينه بيت الاحزان شد
گل گلزار پيغمبر شد از زهر ستم پرپر
براى غربتش اشك از بصر جارى كند زهرا
كنار قبر ويرانش عزادارى كند زهرا
گل گلزار پيغمبر شد از زهر ستم پرپر
بجان او اثر كرده شرار زهر بيگانه
به صحراى بقيع مدفون شده جمسش غريبانه
گل گلزار پيغمبر شد از زهر ستم پرپر
هشام از زهر كين آخر امام شيعيان را كشت
بجرم حق پرستى آن ولى انس و جان را كشت
گل گلزار پيغمبر شد از زهر ستم پرپر
محمد نعيمى
«خون جگر »
باز نداى ناله از، شهر مدينه مى ‏رسد
باز به پيكر گلى، شرار كينه مى‏ رسد
باز ستاره‏ ى سحر، فرو فتاده خون جگر
به آسمان آرزو، نشسته در غمش قمر
باز دوباره شد گلى، پيكر آغشته به زهر
كى برسد به خاتمه، جور و جفاى اهل شهر
خداى من دوباره شد، دل همه غرق به خون
جسم عزيز فاطمه، دوباره گشته لاله گون
ستاره ‏ى مانده به جا، ز آسمان كربلا
به آرزوى وصل يار، كشيده پر سوى خدا
اسير غرقابه خون، جام دل شقايق است
ابر بهار ماتمش، چشم امام صادق است
مدينه قتلگاه او، غصه ‏ى شام قاتلش
غصه و داغ فاطمه، تير خلاص بر دلش
محمد نعيمى

«زهر جفا»
تن من شعله ور از زهر جفا شد به خدا
دلم از خاطره ‏ى شام بلا و كربلا
گه كنم ناله از اين كه جسم مسموم
گه به ياد غربت و داغ حسين مظلوم
گه ز غمهاى مدينه دل پر از خونابم
گه به ياد كاروان اسرا بى تابم
ظاهر اين است مرا كشته همين زهر هشام
ليكن اى اهل جنان كشته مرا غصه‏ ى شام
گه به ياد زينب و اسير درد و ناله‏ ام
گه به ياد تن خونين گلى سه ساله‏ ام
گر چه خود بى كس و مظلوم و غريبم ليكن
بى قرارم از عزاى يك شهيد بى كفن
قاتلم كوفه و شام و كربلا، مدينه است
اين همه ز امتداد ردّ خون سينه است
محمد نعيمى
«علم نبى »
گاه عزاى باقر و روز ماتم شد
اى وامصيبت شيعيان سوگ اعظم شد
گاه ماتم، شيعيان شد
موسوم غم اين زمان شد(يابن الزهرا-يابن الزهرا)(2)
چون باقرعلم نبى شد زكين مسموم
كردى وصيت با پسر حجت معصوم
جسم من را خود كفن كن
زين ردا و پيراهن كن (يابن الزهرا-يابن الزهرا)(2)
زين سوگ و غم يابن‏ الحسن آجرك ا...
از ما شما را تسليت بقيه ‏ا...
از غم او در عزاييم
در غم آن مقتداييم (يابن الزهرا-يابن الزهرا)(2)
يارب تو ما را زائر كوى آن شه كن
توفيق خود را نصيب ما اندر اين ره كن
اى كه خفته در بقيعى
مذنبين را خود شفيعى(يابن الزهرا-يابن الزهرا)(2)
«غربت در مدينه»
سلام اى باقر علم النبيين امام پنجمين از آل ياسين
دلم دارد هوايت بگريم در عزايت وا اماما واماما
بقيعت غربت ديرينه دارد نشان اهل دل بر سينه دارد
شده باغ ولايت پر از گلهاى عصمت
هشام آتش زده بر جان قرآن شكسته شاخه ‏اى از ياس ايمان
تو و زهر ستمها به جان شيعه غمها
شهيد مكتب تقوا تو بودى
گواه روز عاشورا تو بودى
تو ديدى گشته صد چاك
تن قرآن روى خاك
ز داغت آسمانها گريه كرده
على مانند زهرا گريه كرده
تو مظلومى تو مسمومى
تو معصومى تو معصوم
جعفر رسول زاده
«پنجمين دلبر»
پنجمين دلبرم
وارث حيدرم (2)
مظلوم و خون جگرم
آمد وقت سفرم (2)
واويلا واويلا (4)
زاده‏ ى سجادم
كى رود از يادم
با ياد كرببلا
سوزم از زهر جفا
آتش زد بر جگرم
اندوه شام بلا
واويلا واويلا (4)
همچو نى در نوا
نالم از نينوا
دشمن با زهر جفا
سوزانده جسم مرا
اما سوزد دلم از
غمهاى شام بلا
واويلا واويلا (4)
يا زهرا مى ‏آيم
مظلوم و تنهايم
داغت مانده به دلم
مهرت در آب و گلم
مى‏ آيم من ولى از
رنگ رويت خجلم
واويلا واويلا (4)
سبك: (با رمز...وهمچون شمع سحر...)
«قبر خاكى»
دلم اسير دام تو
نشسته‏ ام به بام تو
چشمه چشم اشك من
روان شده به نام تو
به عشق تو مشوشم
ز غربتت در آتشم
به ياد قبر خاكيت
آه ز سينه مى ‏كشم
نشسته‏ ام به پاى تو
جوونيم فداى تو
بر سرو سينه مى ‏زنم
به ماتم و عزاى تو
در سفر كرببلا
تو ديده‏ اى رنج و بلا
ز تيغ و نيزه‏ ها شدى
به درد و غصه مبتلا
خون چكيده ديده ‏اى
قد خميده ديده‏ اى
سر بريده‏ ى به نى
دست بريده ديده ‏اى
زهر ستم چشيده‏ اى
بار گران كشيده‏ اى
به كوفه و شام بلا
زخم زبان شنيده ‏اى
زينب خسته ديده‏ اى
دو دست بسته ديده ‏اى
ز بامها به سنگ كين
سر شكسته ديده‏ اى
خروش و ناله ديده ‏اى
داغ سه ساله ديده‏ اى
ز ضرب سيلى و لگد
گلاب لاله ديده‏اى
شاعر:علي رضا شريف

«پنجمين رهبر»
پنجمين رهبر ملك ولايت
كشته شد مهديا سرت سلامت
واشهيدا، واشهيدا، واشهيدا
كشته مولا چو از زهر جفا شد
سوگوار از غمش ارض و سما شد
واشهيدا، واشهيدا، واشهيدا
از جفاى هشام عالم غمين شد
چون به سوى جنان مولاى دين شد
واشهيدا، واشهيدا، واشهيدا
قلب شيعه نشان دارد ز داغش
جان به قربان قبر بى چراغش
واشهيدا، واشهيدا، واشهيدا
مهدى فاطمه بر تربت او
مى‏ فشاند سرشك از غربت او
واشهيدا، واشهيدا، واشهيدا
شاعر:رضا فلاح
«خاطره‏ ى كربلا»
(مظلوم، يا حضرت باقر)
در غمت اى گل بدان، سينه شد آتشفشان
مى‏ چكد از چشم دل، يكسره اشك روان
روز غمت چون شب است، جان همه بر لب است
بعد تو صاحب عزا، صاحب اين مذهب است
مذهب عشق همه، بر لب ما زمزمه
كشته ‏ى زهر جفا، اى پسر فاطمه
مادر غمخوار تو، گشته عزادار تو
بسكه بلا آمده، بر دل خونبار تو
آن چه كه كشته تو را، ز اين همه جور و بلا
غصه‏ ى كوفه و شام، خاطره ‏ى كربلا
گر چه كه هستى امام، غرق بلايى مدام
اى كه شدى از ستم، راهى كاخ هشام
واى دل از غربتت، چون شكند حرمتت
جان به فداى تو و، خاك ره و تربتت
سبك:( حله ‏ام احرام خون...)

«آخرين يادگار»
يادگار آخرين كربلا منم منم
شاهد غصه و داغ نينوا منم منم
پنجمين يار غربت مادرم
همچو او بدون يار و ياورم
چشم براهم كه بيايد او ز در
مادر شكسته پهلو ببرم
يابن الزهرا مولا يا مولا يا مولا
در كنار تربت بى شمع و چراغ من
بخونيد روضه ‏ى كربلا و جد بى كفن
ياد قتلگاه و خيمه ‏ها كنيد
ناله رو ز سينه‏ ها رها كنيد
به اسيرى و در به درى
يادى از عمه و بچه ‏ها كنيد
سبك:( كفترا پر بزنيد...)
«كوثر عشق»
(يابن حيدر، يابن طه، يابن الزهرا) (2)
پنجمين امام مهربون من
همه‏ ى درد و بلات به جون من
تك ستاره توى آسمون من
كوثر عشق تو تو خون من
(يابن حيدر، يابن طه، يابن الزهرا) (2)
شنيدم تو مدينه بلا ديدى
خيلى چيزا توى كربلا ديدى
توى شام و كوفه ناروا ديدى
يه سه ساله تو خرابه‏ ها ديدى
(يابن حيدر، يابن طه، يابن الزهرا) (2)
خاطرات بچگيت پر از غمه
دل تو غرق عزا و ماتمه
توى قلبت هميشه محرمه
ولى من دوست دارم يه عالمه
(يابن حيدر، يابن طه، يابن الزهرا) (2)
يه سرى رو روى نيزه ‏ها ديدى
هميشه زخم زبون مى‏ شنيدى
طعم بى كسى وغربت چشيدى
تن نيمه جونتو مى‏ كشيدى
(يابن حيدر، يابن طه، يابن الزهرا) (2)
آخر از زهر جفا راحت شدى
راحت از رنج و غم و محنت شدى
كشته‏ ى مدينه با غربت شدى
زائر فاطمه تو جنت شدى
(يابن حيدر، يابن طه، يابن الزهرا) (2)
سبك: (حرمت گدا مى ‏خواد...)
«باغ بهشت »
اى حرم خلوتت، باغ بهشت همه
دسته گل تربتت، خون دل فاطمه (2)
مدينه شد كربلا
مدينه شد كربلا
گشته از اين ماجرا
مدينه غرق عزا(2)
امام باقر شد از زهر جفا خون جگر
نموده ماتم به پا، فاطمه با چشم تر
گشته از اين ماجرا
مدينه غرق عزا(2)
زهر ستم زد شرر، به پيكر اطهرش
تو آگهى اى خدا، چه آمده بر سرش
به گوش اهل ولا مى ‏رسد اين زمزمه
ز كينه پرپر شده، دسته گل فاطمه
گشته از اين ماجرا
مدينه غرق عزا(2)
باقر علم نبى، از اين جهان ديده بست
از اين خبر در جنان قلب پيمبر شكست
اى حرم خلوتت، باغ بهشت همه
دسته گل تربتت، خون دل فاطمه
گشته از اين ماجرا
مدينه غرق عزا(2)
«درد پنهان»
باقر آل رسولم نخل زهراى بتولم
پاره شد قلبم از زهر كينه
جان سپردم به شهر مدينه
من غريبم غريبم غريبم
قبله‏ ى اهل ولايم شد مدينه كربلايم
كشته‏ ام كشته‏ ى راه دينم
زاده ‏ى سيد السجادينم
من در ايام صغيرى ديده ‏ام رنج اسيرى
با اسيران به ويرانه خفتم
درد پنهان خود را نگفتم
بى گناهم بى گناهم صدر زين شد قتلگاهم
ناله آمد برون از نهادم
چهره بر خاك غربت نهادم
شد درد و داغم قبر بى شمع و چراغم
گر چه خاك وطن تربتم شد
تربتم شاهد غربتم شد
ناله‏ ها دارم به سينه اى مدينه اى مدينه
نجل پيغمبر ما كجا رفت
پنجمين رهبر ما كجا رفت
شاعر: سازگار
«مصحف ناطق»
يادگارى از، دشت آلاله (2)
در غم ياران، مى‏ كند ناله (2)
وارث، كربلا، بى قرار لاله ‏ها (2)
گشته از، ناروا، كشته‏ ى زهر جفا
(اى غريب، اى غريب، اى غريب فاطمه (2) )(2)
خاطراتى از، كاروان دارد (2)
اشك سرخش از، ديدگان بارد(2)
جرعه‏ ى، جام زهر، حاجتش كرده روا(2)
فارغ از، اهل شهر، مى ‏رود سوى خدا
(اى غريب، اى غريب، اى غريب فاطمه (2) )(2)
بر زمين افتاد، مصحف ناطق (2)
شد عزادارش، حضرت صادق (2)
از همه، برده جان، لحظه‏ ى جان دادنش (2)
مادرش، در جنان، رخت ماتم بر تنش
(اى غريب، اى غريب، اى غريب فاطمه (2) )(2)
«امام متقين »
مسموم شد از زهر كين آه و واويلا
باقر امام متقين آه و واويلا
باقر امام متقين، آه و واويلا
گشته ملايك نوحه گر آه و واويلا
زهراى اطهر غمين آه و واويلا
باقر امام متقين، آه و واويلا
گريان از اين ماتم است امام صادق
نبى، وصى در غمند، آه و واويلا
باقر امام متقين، آه و واويلا
عالم شده ماتم سرا، آه و واويلا
آجرك ا... زين عزا، بقية ا...
باقر امام متقين، آه و واويلا
«يادگار مصطفى»
اى عزيز آل طه، عالمى قربان رويت
آبروى اهل دنيا، جملگى از آبرويت
كشته زهر جفايى، يادگار مصطفايى
پنجمين مولاى عشق و، هفتمين نور خدايى
(امان امان اى دل (2))(2)
گشته ‏اى مسموم اعدا، جان سپردى در مدينه
شعله ور گشته سراپا، از شرار زهر كينه
جان فداى غربت تو، دل اسير محنت تو
تا شوم من زائر به كويت، مى ‏كشم من منت تو
(امان امان اى دل (2))(2)
دين ما حب تو باشد، هستى و جان همه ‏اى
تو غريب آل عترت، تو عزيز فاطمه‏ اى
عشق تو باشد سرشتم، مهر تو در سرنوشتم
تربت پاك بقيعت، جنت و باغ و بهشتم
(امان امان اى دل (2))(2)
سبك:( اى فدايى ولايت )
«قبله‏ ى اهل ولا»
شحنه ‏ى ملك امامت نور چشم مصطفى
زاده ‏ى شير خدا
اى امام پنجمين اى قبله‏ ى اهل ولا
زاده‏ ى شير خدا
مظهر ذات خدا خالق نور هدا
منبع جود و سخا مصدر حكم خدا
اى مكين در مسند تخت امامت در جهان
پيشواى انس و جان
صاحب كل مناقب در سرير من ولا
زاده‏ ى شير خدا
اى عزيز ذوالجلال محرم بزم وصال
جامع كل خصال معدن فضل و كمال
مصدر صدر صدورات صدرات در شرف
سبط شاه لو كشف
منبع كل حقايق چشمه ‏ى علم خدا
زاده ‏ى شير خدا
اى عزيز دادگر، اى شه جن و بشر
اى امام بحر و بر زاده ‏ى خير البشر
هم مفاد آيه‏ ى السابقون السابقون
در وجود كاف ونون
شاهباز سوره ‏ى ياسين و النجم العلى
زاده‏ ى شير خدا
اى شه دنيا و دين شمس افلاك يقين
آيه‏ ى نور مبين عروة الوثقاى دين
باقر كل علوم اولين وآخرين
يا امام المتقين
كاشف كل رموز، سرّ مكنون خفا
زاده ‏ى شير خدا
اى عزيز ذوالمنن كاشف سر و علن
اى شهنشاه ز من حافظ دين و سنن
از تو گرديده ظهور معجزات انبيا
با تمام اوليا
باطن اسرار محكومات كل ماسوا
زاده‏ ى شير خدا
اى شه شاهنشهان باعث خلق جهان
سرور امكانيان رهبر كون و مكان
داد از دست تو اى چرخ ستمگر الامان
آه و فرياد و فغان
خاندان مصطفى را دادى از كين بر فنا
زاده‏ ى شير خدا
داد از دست جفا گلشن آل عبا
بهر اولاد زنا داد يكسر بر فنا
اين امام اى شيعيان اينجا به صدر زين نشست
خانه‏ ى ايمان شكست
وا مصيبت يادم آمد در زمين كربلا
زاده‏ ى شير خدا
آه و فرياد و نوا از جفاى اشقيا
زاده‏ ى خيرالنساء در زمين كربلا
آن امام اندر زمين كربلا از ظلم كين
چون فتاد از صدر زين
گشت عالم منقلب لرزيد كل ماسوا
زاده‏ ى شير خدا
راس پاكش از جفاى شمر شوم بى حيا
از ره ظلم و جفا قطع كرده آه آه
اين امام رهنما را زهركين تاثير كرد
از جفا دلگير كرد
تير زهر آلود قلب خامس آل عبا
زاده‏ ى شير خدا
آه از تير جفا قلب شاه كربلا
پاره كرد اى آه آه سر برآورد از قفا
بس كن انصارى دگر اين حرف آتش بار را
نظم اين اشعار را
مى‏ شود شافع تو را روز جزا آل عبا
زاده ‏ى شير خدا
اى خداى دادگر حرمت خيرالبشر
از كرم بنما نظر جرم ما را درگذر

«باغ جنان»

(مولاى من، يا مظلوم) (4)
اى كه بقيعت به حق، باغ جنان من است
بارگه خاكى ‏ات، مامن جان من است
شاهد مظلومى ‏ات، سنگ مزارت ولى
باز هم اين منظره، ملك جنان من است
ماتم سوزان تو، سوخته پا تا سرم
داغ غمت بر جبين، نام و نشان من است
زمزمه‏ ى ياد تو، زمزم چشم ترم
جارى اندوه تو، اشك روان من است
خانه‏ ى قلبم شده، شعله ور از محنتت
كنج عزا خانه ‏ات، جا و مكان من است
اى پسر فاطمه، واى دل از غربتت
رفته ز دست از غمت، تاب و توان من است
اى كه غريبى‏ ات از، قبر تو معلوم شد
ذاكر نامت لب، مرثيه خوان من است
سبك:( اى كه مرا خوانده ‏اى..)
«جان پاك »
شد كشته از زهر جفا پنجم وصى مصطفى
از ظلم و جور اشقيا
يا ربنا يا ربنا
چون شمع سوزان آب شد هر دم به پيج و تاب شد
روشنگر دين خدا
آن ياور مستضعفين مى‏گفت با حال حزين
از جور آن قوم دغا
صادق كنارش نوحه گر هر لحظه مى ‏گفت اى پدر
شد بهر دين جانت ندا
شد راحت از رنج و الم ديگر نمى‏ بيند ستم
آن شافع روز جزا
اى من فداى خاك او آن تربت غمناك او
كايد از آن بوى عزا
خاك بقيع شد مدفنش پنهان به زير گل تنش
نزد امام مجتبى
جان داد و ايمان را خريد بند اسارت را دريد
همچون شهيد كربلا
شد كربلايى در غمش گريان بروز ماتمش
با ناله ‏اى گفت اى خدا
كربلايى
«كوثر اشك »
(عزيز فاطمه واى )
دوباره رخت سيه، به تن نموده جهان
دوباره بانگ عزا، رسد به اهل جنان
دوباره ناله و غم، ز جرعه ‏هاى ستم
شكسته قلب حرم، به ضربه‏ هاى حسان
دوباره ضجه و آه، به هر كرانه به پا
دوباره كوثر اشك، ز ديده گشته روان
دوباره كوچه ‏اى از، مدينه شعله ور است
شبيه شعله‏ ى در، ز امتداد همان
شرار شعله ‏ى خصم، ز كينه بار دگر
فرو نشسته چو تير، به قلب دلبر جان
مدينه ضجه زن، غريب فاطمه شد
رسيده مادر مهر، دوباره ناله كنان
دميده رنگ شفق، ز فجر صادق حزن
به رخت ماتم مام، به قامتى چو كمان
سبك:( ساقى صدق و صفا...)
مسموم زهر»
در غصه اسيرم، در زمزمه هستم
من زائر رويت، يا فاطمه هستم
اندوه بلاى تو شده قاتلم اى يار
شد آتش داغت همه ‏ى حاصلم اى يار
من رنج اسيرى، ديدم به دو صد آه
در قافله بودم با عمه به همراه
ديدم به خدا بر نوك نى جد غريبم
واللَّه ندانى كه چه آن لحظه كشيدم
بار سفر خود، بسته‏ ام خدايا
از درد و غم و رنج، خسته ‏ام خدايا
من گرچه كه مسموم از آن زهر هشامم
اما به خدا كشته‏ ى ويرانه‏ ى شامم
سبك:( در شعله آتش...)
«فرزند پاك زهرا»
پنجم امام شيعه فرزند پاك زهرا
در وقت جان سپردن با آه و ناله گفتا
خون شد دل فكارم
شد پاره قلب زارم
مسموم امام باقر
مظلوم امام باقر
نخل علوم دين را دشمن فكنده از پا
آيد بگوش امت فرياد وااماما
باقر شهيد دين شد
روح الامين غمين شد
مسموم امام باقر
مظلوم امام باقر
باقر كنار بابا اشكش ز ديده جارى
بنهاد سر به ديوار از فرط بى قرارى
در اين عزا و ماتم
دلها شده پر از غم
مسموم امام ما شد
شور عزا به پا شد
اى آسمان بنال از اين ماتم و مصيبت
كشته ولى حق شد از ظلم و جور امت
نالان امام صادق
آن مظهر حقايق
مسموم امام باقر
مظلوم امام باقر
كربلايى
«يادگار عشق »
من پنجمين سرود لب‏هاى مصطفايم
سرچشمه‏ ى وجود هستى ماسوايم
با پيك عشق جابر محبوب احمدى ‏ام
من شاهد خزان گلهاى سرمدى‏ ام
بر ديده‏ ى پيمبر، من نور هر دو عينم
هم مجتبايى ‏ام من، هم زاده ‏ى حسينم
از كاروان مستان من يادگار عشقم
من شرح يك اسيرى از كوفه تا دمشقم
از كربلاى غربت يادى كنم دمادم
از كوفه‏ اى پر از غم، تا شام رنج و ماتم
از شهر بى وفايى رفتم به شام ويران
همراه كودكان و سرها و نيزه داران
با من دو چشم محزون، ديدم گلى سه ساله
خون مى ‏چكد ز پايش با اشك و آه و ناله
بر دوش كوچك خود بار غمى كشيدم
زخم زبان شنيدم، سرها به نيزه ديدم
راس به روى نيزه چون يوسفى به بازار
زينب به خطبه هايش او را شده خريدار
كوفه اسير حيرت، صوتش چو منجلى بود
زينب بخوانده خطبه، يا نعره ‏ى على بود
معشوق روى نيزه، عاشق ميان محمل
جز خون ميان اين دو، ديگر نمانده منزل
شيرين كجا و فرهاد، ليلى كجا و مجنون
اينجا خداى عشق است، در محملى پراز خون
ز آنچه بديده ‏ام من شرحش چگونه گويم
بغضى ز داغ ياران جا مانده در گلويم
راحت شوم ز غم‏ها، آمد زمان پرواز
با شوق روى زهرا، پر مى‏ كشم سرافراز
سبك:( اول مظلوم...)
«يادگار خسته »
دل خسته از زهر كين آتش گرفته پيكرم
شده پاره پاره جگرم، مى ‏سوزد از پا تا سرم
ديگر افتادم از نفس
مادر به فريادم برس
غريبم من
من يادگار خسته‏ ى كرببلايم مادرا
مانده ز ظلم كوفه و شام بلايم مادرا
جان رسيده بر لبم
گريان به ياد زينبم
غريبم من
پيراهنى خونين شده قرآن روى سينه ‏ام
مقتل من كرببلاست، اگر چه در مدينه ‏ام
اشهد من، پيش همه
شد روضه‏ هاى علقمه
غريبم من
كنج خرابه دست و پا زد، عمه ‏ى سه ساله ‏ام
عمرى بود از داغ مرگ او به آه و ناله ‏ام
مويش سپيد، رويش كبود
آن قد كمان جرمش چه بود
غريبم من
شريف
«نيمه جان»
يادگار كربلا
كشته زهر جفا
خاطره از لاله ‏ها دارم
داغى از آن ماجرا دارم
در دلم يك كربلا دارم
(من غريبم من غريبم من غريبم، واغريبا) (2)
هستم غريب و مظلوم
پيكرم گشته مسموم
جسمم از زهر جفا سوزد
دلم ز داغ كربلا سوزد
قلبم همچون خيمه‏ ها سوزد
(من غريبم من غريبم من غريبم، واغريبا) (2)
گل‏هاى لاله ديدم
داغ سه ساله ديدم
همر ه يك كاروان بودم
همسفر با ساربان بودم
همه عمرم نيمه جان بودم
(من غريبم من غريبم من غريبم، واغريبا) (2)
سبك:( سيدى كن نگاهم..)
«خورشيد و ماه»
كشته شد از تيغ دشمن، شد فدا از زهر كينه
حضرت مسلم به كوفه، حضرت باقر مدينه
عاشقان آل عصمت
وامصيبت وامصيبت
قلب باقر غرق خون شد، جسم مسلم پاره پاره
آن سر قبر پيمبر، اين سر دارالاماره
عاشقان آل عصمت
وامصيبت وامصيبت
باقر آل پيمبر كشته شد در راه داور
جسم مسلم در ميان كوچه ‏ها افتاده بى سر
عاشقان آل عصمت
وامصيبت وامصيبت
باقر آل پيمبر قتله گاهش صدر زين شد
مسلم از دارالاماره پيكرش نقش زمين شد
عاشقان آل عصمت
وامصيبت وامصيبت
باقر آل نبى خاك سيه بر پيكرش ريخت
مسلم از بالاى بام كوفه آتش بر سرش ريخت
عاشقان آل عصمت
وامصيبت وامصيبت
باقر آل نبى در يارى قرآن فدا شد
حضرت مسلم سرش لب تشنه از پيكر جدا شد
عاشقان آل عصمت
وامصيبت وامصيبت
حضرت باقر تنش تشييع شد بر دوش ياران
جسم مسلم در ميان كوچه‏ ها شد سنگ‏باران
عاشقان آل عصمت
وامصيبت وامصيبت
شاعر: سازگار
«زهر ستم»
مدينه از ستم (شده ماتم سرا)(2 )
در اين درياى غم (تو اى مادر بيا) (2)
شدم حاجت روا شدم راحت خدا ز ياد كوچه ‏ها
فدايت مادرا(3)
بسوزم من اگر،از اين زهر جفا
ولى جان ميدهم، ز داغت مادرا
شدم خونين جگر شده وقت سفر به سويم كن نظر
فدايت مادرا(3)
بسوزد چون تنم،از اين زهرِ ستم
شناور گشته‏ ام در اين درياى غم بيا اى مه جبين كنار من نشين دل خونم ببين
فدايت مادرا(3)
منم شاهد بر آن غم دشت بلا
بسوزم همچو شمع به ياد كربلا
سه ساله عمه را در آن ويران سرا بديدم اى خدا
فدايت مادرا(3)
به ياد عمه‏ ام امان از آن دلش
بديدم خون سر چكد از محملش
در اين تاب و تبم به ياد زينبم رسد جان بر لبم
فدايت مادرا(3)
( سبك: الا اى همسفرم..... اى روح پيكرم)
«هجر مولا»
شد حضرت باقر مسموم اعدا شهر مدينه شد يكباره غوغا
واويلا واويلا، آه و واويلا(2)
در ماتمش شيعه محزون و زار است
در سوگ جانسوزش دلها فكارست
شد در جهان خاموش اختر دل‏ها
واويلا واويلا،آه و واويلا (2)
آن كو كه بادين جدّش پيغمبر
نور علم خود عالم منور
بنموده با امر خلاّق يكتا
واويلا واويلا،آه و واويلا (2)
آن رهبرى كاندر كرببلا بود
خود شاهد جنگ خون خدا بود
با داغ مولا رفت از دار دنيا
واويلا واويلا،آه و واويلا (2)
بر حضرت باقر گرم عزاييم
از داغ جانكاهش نوحه سراييم
سر شك غم باريم ازهجر مولا
واويلا واويلا،آه و واويلا (2)
شاعر: فلاح
«يادگار دشت بلا»
سينه مى‏ سوزد از داغت، تا به ابد، امام من امام من
مرغ دل در خزان باغت، ناله زند، امام من امام من
كشته‏ ى زهر كينه ‏هايى
يادگار دشت بلايى
وارث آل مرتضى و
باقر آل مصطفايى
(گل زهرا امام باقر(2))(4)
شعله‏ هاى شرار غم، ز هر كجا، شده روان، شده روان
شد مدينه پر از ماتم، چو كربلا، چه بى امان، چه بى امان
آسمان گريد از برايت
قلب ما گشته مبتلايت
فاطمه در ميان جنت
بى قرار ا زغم عزايت
(گل زهرا امام باقر(2))(4)
كربلا بر دل و جانت، غمى گران، نهاده بود، نهاده بود
كوچه‏ هاى مدينه هم، دل تو را، كند كبود، كند كبود
خاطره ‏هاى كوفه و شام
جان ز جسمت گرفته آرام
تا ابد نام تو بماند
تا شود دشمن تو ناكام
(گل زهرا امام باقر(2))(4)
( سبك: تا كه دل بر غمت دادم...)
«زاده ‏ى حبل المتين»
آسمان گويى كه مى‏ گريد ز ماتم بر زمين
در عزاى حضرت باقر امام پنجمين
زاده‏ ى حبل المتين
پنجمين حجت ز نسل پاك ختم الانبياء
نور چشم حضرت سجاد، زين العابدين
زاده‏ ى حبل المتين
وارث علم نبيين پور پاك مرتضى
آنكه جان داده براه دين جدش مصطفى
پنجمين نور ولايت كشته ‏ى زهر جفا
حضرت باقر ولى حضرت جان آفرين
زاده‏ ى حبل المتين
آن ولى امر حق، ذخر عرب، فخر عجم
بس كشيد از زاده ‏ى عبدالملك جور و ستم
شد مگر درياى صبرش موج زن، از رنج و غم
آنكه مى‏ بودى بيانش حسرت ماء معين
زاده‏ ى حبل المتين
آخر الامر از جفاو كينه و جور هشام
با تن مسموم شد عمرش بسر، كارش تمام
شد بسوى روضه‏ ى رضوان امام ابن الامام
با وجود آنكه بود رهنماى عقل و دين
زاده‏ ى حبل المتين
كاش مى ‏شد جان ما شاها فداى جان تو
مى‏ شديم اى زاده‏ى زهرا بلا گردون تو
وقت رفتن دست ما و دامن احسان تو
اى كه هستى شيعيان خويش را يار و معين
زاده ‏ى حبل المتين
محمد آزادگان
«بى قرار لاله ‏ها»
من غريبم يا زهرا (2)
مى‏ دهم جان تك و تنها
وارث غربت آل مرتضى منم منم
يادگار داغ دشت كربلا منم منم
كشته ‏ى رنج و غم و محنت يك قافله ‏ام
شاهد باغ خزان نينوا منم منم
بى قرار لاله‏ هاى پرپر وادى خون
زائر شعله ميان خيمه‏ ها منم منم
آن كه هجده سر يوسف به فراز نيزه ديد
همسفر ز كوفه تا شام بلا منم منم
آن كه هر دم همه جا زخم زبان شنيده است
خون جگر ز طعنه‏ هاى ناروا منم منم
خاطرات كودكى ام همه اندوه و غم است
آنكه جان داده از اين زهر جفا منم منم
آن كه شد كشته داغ تو و گويد آخر
مادرم بر سر من بيابيا منم منم
سبك:( مزنيدم داغ دارم...)
«احياگر»
بيا تا سر كنيم اى دل فغان و آه و ماتم را
عزاى باقر علم رسول اللَّه خاتم را
فداى قبر ويرانش
كه سر دارد به دامانش
گل زهرا به زهر كين دل خون گشت و پرپر شد
غمين يادآور داغ جگر سوز پيمبر شد
فداى قبر ويرانش
كه سر دارد به دامانش
مدينه شهر پيغمبر سكوت غربتش پيداست
بقيع و دسته گلهايش در اين شبها چرا تنهاست
در اين شبها مگر مهدى رود تنها سراغ او
گهى بر مادرش زهرا، گهى گريد به داغ او
فداى قبر ويرانش
كه سر دارد به دامانش
امام باقر آن مولا كه فقه شيعه احيا كرد
و اسلام حقيقى را علم بر خلق دنيا كرد
فداى قبر ويرانش
كه سر دارد به دامانش
بنالد شيعه از اين غم كه هر جا كربلا گشته
دمادم شيعه‏ ى مظلوم اسير فتنه ‏ها گشته
فداى قبر ويرانش
كه سر دارد به دامانش
شاعر: موحديان
«وارث كربلا»
رسيده عمرم به خاتمه (يا فاطمه(2))
با تو دلم شد زمزمه (يا فاطمه (2))
وارث داغ كربلايم
رو به سوى تو پر گشايم
غريبم من
نشسته عمرى به ماتمت (به ماتمت (2) )
قاتل من شد داغ غمت (داغ غمت (2) )
دل من چون در سرايت
روز و شب سوزد از برايت
غريبم من
مانده ز يك باغ لاله‏ ام (به ناله‏ ام (2) )
وارث داغ سه ساله‏ ام (به ناله ‏ام (2) )
قاتلم شد ز جور و كينه
كربلا و غم مدينه
غريبم من
( سبك: اى همه نيروى لشكرم...)
«ميراث غم»
گرديده باقرالعلوم از زهر كينه خون جگر
دلخون امام صادق اكنون باشد از داغ پدر
در اين مصيبت تسليت يابن الحسن يابن الحسن
شهر مدينه اين مصيبت را روايت مى‏ كند
خاك بقيع از غربت قبرش حكايت مى‏ كند
در باغ زهرا گشته چون نقش زمين سرو چمن
آن مقتداى شيعه مظلوميتش پيدا بود
شبها كنار تربتش صاحب زمان تنها بود
چون جد خود مولا على چون جده‏ اش زهرا بود
ميراث آل فاطمه شد در جهان داغ و محن
اين روز و شب‏ها شيعيان كوچ از مدينه كرده‏ اند
از مكه رو سوى بقيع با سوز سينه كرده‏ اند
بر حج خود عشق ولايت را قرينه كرده‏ اند
با ياد گلهاى غريب افتاده در خاك وطن
ما در بلاييم اهل ولاييم اى خدا
چون پيرو خط حسين و كربلائيم اى خدا
ما از اولوالامر زمان يارى نماييم اى خدا
چون مسلمين آماده‏ ى ايثار جان از مرد و زن
شاعر: موحديان
«نگار من»
عالمى غرق عزايت، سينه ‏ام ماتم سرايت
ديده‏ هاى فجر صادق، اشك خون ريزد برايت
ديده‏ ى دل شد بهارى
اشك خونين گشته جارى
در عزاى رويت اى گل
كار دل شد بى قرارى
باقر آل محمد...
كشته هجران و دردى، همسفر با آه سردى
از فلك پرسم به ناله، با نگار من چه كردى
اى كه مى ‏باشى امامم
دين و آيين و مرامم
آرزومند بقيعم
بشنو اى مولا سلامم
باقر آل محمد...
غم به چهره همچو هاله، از لبت كى رفته ناله
يادگار كربلا و، وارث يك باغ لاله
زير لب با ذكر آرام
جان دهى از غصه‏ ى ‏مام
قتل تو گشته روا با
غصه‏ هاى كوفه و شام
باقر آل محمد...
( سبك: اى همه دارو ندارم..)
«يا باقر العلوم»
اى مونس دلم
يا باقرالعلوم
حلّال مشكلم
يا باقرالعلوم
دارم ولاى تو
هستم گداى تو
جانم فداى تو
يا باقرالعلوم
دستم به دامنت
دستم رها مكن
اى مهربان مرا
از خود جدا مكن
يا باقرالعلوم
يا باقرالعلوم
سوى تو آمدم
بى چاره‏ ى بدم
مولا مكن ردم
يا باقر العلوم
اشك عزاى تو
آب وضوى من
گريه براى تو
شد آبروى من
يا باقرالعلوم
يا باقرالعلوم
با كوهى از گناه
با نامه‏ اى سياه
آورده‏ ام پناه
يا باقرالعلوم
( سبك: اى همه دارو ندارم..)
«وارث حيدر»
(به حج عشق خود شدم، زائر دلبرم)(2)
(مدينه شاهده كه من، وارث حيدرم)(2)
(وارث بى كسى آل حيدر) (2)
جان دهم و روم به سوى مادر
[يابن الزهرا (3) واغربتا](2)
سينه ‏ام از خاطره‏ ى كربلا شعله ور(2)
به قلب سوزان شده ‏ام، ره سپار سفر(2)
زهر جفا حاجت من روا ساخت (2)
كار مرا غصه ‏ى كربلا ساخت
[يابن الزهرا (3) واغربتا](2)
مدينه شاهدى كه من، غم به سينه دارم(2)
به سينه‏ ام ز داغ تو، يك مدينه دارم(2)
خون شده از ماتم لاله دلم (2)
كوى بلا و كربلا قاتلم
[يابن الزهرا(3) واغربتا](2)
( سبك: فصل خزان )
«گل طه»
تا بقيع تو يار همراز
مى‏ كنم دل شكسته پرواز
مرغ دل توى آرزوهاش
روى خاكت مى ‏خونه آواز
بقيعت قبله گاهمه
سمت و سوى نگاهمه
قبله‏ ى من، كعبه‏ ى من، گل زهرا يا مولا
آرزوى يه بار زيارتت
به دل ما مونده به حسرت
تا بشم زائر تو مولا
به ماها هم كن يه عنايت
دل من كه كبوتره
تا حريم تو مى ‏پره
اى پناهم، كن نگاهم، گل زهرا يا مولا
تو نگار و امام مايى
يادگار كرببلايى
كشته‏ ى داغ مادر و هم
غصه‏ هاى دشت بلايى
آخرين يار كربلا
شد نصيب زهر جفا
گل طه، هستى ما، گل زهرا يا مولا
( سبك: سر راه تو رو مى ‏گيرم)


 
 
ورود
کوکی ها باید برای گذشتن از این مرحله فعال باشند.